-
مشو فریفته حسن صورت ای درویش به روی شاهد معنی گشای دیده خویش
مشو فریفتۀ حُسنِ صورت ای درویش به روی شاهدِ معنی گشایْ دیدۀ خویش
مکن به دیدن خوش قامتان به بالا رویْ مباد مانی ازین کار و بارْ سر در پیش
ملاحتِ سخنِ عشق عاشقان دانند نیافت چاشنی این نمک بجز[…]
-
ما حق شناس پیر مغانیم و دیر او خالی نه ایم یک نفس از ذکر خیر او
ما حق شناسِ پیرِ مغانیم و دِیْرِ او خالی نِه ایم یک نفس از ذکر خیر او
مِیْ خور برغم دهر که خونِ تو میخورند کیوانِ دیر دُور و مهِ زود سیر او
ساقی بیا که ملک سلیمان بباد رفت[…]
-
خون دل از دو دیده بدامن همی کشم باری گران نه در خور این تن همی کشم
خونِ دل از دو دیده به دامن همیکشم باری گران نه در خورِ این تن همیکشم
رخسارِ من چو کاه و بر او دانههای اشک این کاه و دانه بین که به خرمن همیکشم
افتاده ام چو سایه و چالاک[…]
-
حناست آن که ناخن دلبند رشتهای یا خون بی دلیست که در بند کشتهای
حناست آن که ناخنِ دلبند رشتهای یا خونِ بی دلیست که در بند کشتهای
من آدمی به لطفِ تو دیگر ندیدهام این صورت و صفت که تو داری فرشتهای
وین طرفهتر که تا دلِ من دردمندِ توست حاضر نبوده یک[…]
-
تا دیدۀ خود کرد چو دستار شکوفه بر کرد سر از پیرهن یار شکوفه
تا دیدۀ خود کرد چو دستارْ شکوفه بر کرد سر از پیرهنِ یار شکوفه
در آیْنۀ بینشِ ما چشم به راهان پیکی بوَد از جانب دلدار شکوفه
در دیدۀ بی پردۀ اربابِ بصیرت فردی بوَد از دفترِ اسرار شکوفه
یا ویح نفسنا بفوات الفضائل یا ویل روحنا بفسادالوسائل
قد حن واشتکی فلذا الصخر بکیا
علی علی هجران فخرالقبایل
لو ان فراقی حملالطور والصفا
زمانا یسیرا هدمت بالزلازل
[…] -
خلاف شرط محبت چه مصلحت دیدی که برگذشتی و از دوستان نپرسیدی
خلافِ شرطِ محبّت چه مصلحت دیدی که برگذشتی و از دوستان نپرسیدی
گرفتمت که نیامد ز رویِ خُلق آزَرْم که بی گُنَهْ بکُشی از خدا نترسیدی
بپوش رویِ نگارین و مویِ مُشکین را که حُسنِ طلعتِ خورشید را بپوشیدی
از داغ بوَد چهرۀ افروختۀ منْ گردد ز شرر زنده دلِ سوختۀ من
چون آتشِ سوزان ز طرب نیست که باشد از سیلیِ صَرصَر رخِ افروختۀ من
چون لاله ز مِیْ نیست مرا سرخی رخسارْ خون است شرابِ جگرِ سوختۀ من
پوشیدن چشم است مرا خانۀ صیّادْ غافل مشو از بازِ[…]
-
دو جهان بی توام نمیباید، نه یکی بس دو ام نمیباید
دو جهان بیتوام نمیباید نَه یکی بس دوام نمیباید
هرچه خواهم ز تو تو بِهْ زانی از توام جز توام نمیباید
قبلهام چون جمالِ روی تو بس رویی از هر سوام نمیباید
جانِ من[…]
-
ز زلف پرشکن بتخانه چین است پنداری ز خال مشکبو آهوی مشکین است پنداری
ز زلفِ پرشکن بتخانۀ چین است پنداری ز خالِ مشکبو آهوی مشکین است پنداری
چنان شد از شرابِ لعل رنگین چشمِ مخمورش که هر مژگانِ شوخش تیغِ خونین است پنداری
رسا افتاده است از بس کمندِ زلفِ مشکینش همیشه پشتِ[…]