-
دلم همچون قلم آمد در انگشتانِ دلداری، که امشب مینویسد زی، نویسد باز فردا ری
دلم همچون قلم آمد در انگشتانِ دلداری، که امشب مینویسد زی، نویسد باز فردا ری*
قلم را هم تراشد او رقاع و نسخ و غیرِ آن، قلم گوید که تسلیمم، تو دانی من کیَم باری
گهی رویش سیه دارد گهی[…]
-
هین کژ و راست میروی باز چه خوردهای بگو، مست و خراب میروی خانه به خانه کو به کو
هین کژ و راست میروی باز چه خوردهای بگو، مست و خراب میروی خانه به خانه کو به کو
با که حریف بودهای بوسه ز که ربودهای زلفِ که را گشودهای حلقه به حلقه مو به مو
نی تو حریفْ[…]
-
ای خان و مان بمانده و از شهر خود جدا، شاد آمدیت از سفرِ خانهٔ خدا
ای خان و مان بمانده و از شهر خود جدا، شاد آمدیت از سفرِ خانهٔ خدا
روز از سفر به فاقه و شبها قرارْ نی، در عشقِ حجِّ کعبه و دیدارِ مصطفا
مالیده رو و سینه در آن قبله گاهِ[…]
-
ننگ عالم شدن از بهر تو ننگی نبود، با دل مرده دلان حاجت جنگی نبود
ننگِ عالم شدن از بهرِ تو ننگی نبْوَد، با دلِ مردهدلان حاجتِ جنگی نبوَد
عشقْ شیرینی جان است و همه چاشنی است چاشنیّ و مزه را صورت و رنگی نبود
عشق شاخیست ز دریا که درآید در دل، جای دریا[…]
-
غمزهٔ عشقت بدان آرَد یکی محتاج را، کو به یک جو بر نسنجد هیچ صاحبتاج را
غمزهٔ عشقت بدان آرَد یکی محتاج را کو به یک جو بر نسنجد هیچ صاحب تاج را
اطلس و دیباج بافَد عاشق از خون جگر تا کشد در پای معشوق اطلس و دیباج را
در دلِ عاشق کجا یابی غمِ[…]
-
به جان تو که سوگند عظیم است، که جانم بی تو در بند عظیم است
به جانِ تو که سوگندِ عظیم است که جانم بی تو در بندِ عظیم است
اگر چه خِضر سیرآب حیات است به لعلت آرزومندِ عظیم است
سخنها دارم از تو با تو بسیار ولی خاموشیم پندِ عظیم است
تا ساقیِ ما تویی به یاری کفر است و حرامْ هوشیاری
ای عقل اگرچه بس عزیزی در مست نظر مکن به خواری
گر آن داری نکو نظر کن کان کو دارد تو آن نداری*
[…] -
داد دهی ساغر و پیمانه را، مایه دهی مجلس و میخانه را
داد دهی ساغر و پیمانه را مایه دهی مجلس و میخانه را
مست کنی نرگسِ مخمور را پیش کشی آن بتِ دردانه را
جز ز خداوندیِ تو کِی رسد صبر و قرار این دلِ دیوانه را
اه چه بی رنگ و بی نشان که منم کِی ببینم مرا چنان که منم
گفتی اسرار در میان آور کو میان اندر این میان که منم
کِی شود این روانِ من ساکن این چنین ساکنِ روان که منم
از آن مقام که نبوَد گشادْ زود گذر، برو به سوی خریدارِ خویش همچون زر
درخت اگر متحرّک شدی ز جای به جا نه رنجِ ارّه کشیدی نه زخمههای تبر
زمان چو حاکمِ تست و مکان چو معبرِ تو مکانِ[…]