-
بار دیگر ملتی برساختی برساختی، سوی جان عاشقان پرداختی پرداختی
بارِ دیگر ملّتی برساختی برساختی، سوی جانِ عاشقان پرداختی پرداختی
بار دیگر در جهان آتش زدی آتش زدی، تا به هفتم آسْمان برتاختی برتاختی
پردۀ هفت آسْمان بشکافتی بشکافتی، گوی را در لامکان انداختی انداختی
سوی جانان برشدی دامنکَشان دامنکَشان، جانها را یک به یک بشناختی بشناختی
درزدی در طور سینا آتشی[…] -
ای جان مرا از غم و اندیشه خریده، جان را بستم در گل و گلزار کشیده
ای جانِ مرا از غم و اندیشه خریده، جان را به ستم در گل و گلزارْ کشیده
دیده که جهان از نظرش دور فتادهست نادیده بیاورده دگرباره بدیده
جان را سبکی داده و بُبریده ز اشغال تا دررسد اندر هوسِ[…]
-
گرم در گفتار آمد آن صنم، این الفرار، بانگ خیزا خیز آمد در عدم، این الفرار
گرم در گفتار آمد آن صنم این الفرار بانگِ خیزا خیز آمد در عدم این الفرار
صد هزاران شعله بر درْ صد هزاران مشعله، کیست بر در، کیست بر در، هم منم این، الفرار
از درون نی آن منم گویان[…]
-
اول به هزار لطف بنواخت مرا، آخِر به هزار غصّه بگداخت مرا
-
عقل دریابد تو را یا عشق یا جانِ صفا لوح محفوظت شناسد یا ملایک بر سما
عقل دریابد تو را یا عشق یا جانِ صفا لوحِ محفوظت شناسد یا ملایک بر سما
جبرئیلت خواب بیند یا مسیحا یا کلیم، چرخ شاید جای تو یا سدرهها یا منتها
طورِ موسیٰ بارها خون گشت در سودای عشق کز[…]
-
دوش من پیغام کردم سوی تو استاره را، گفتمش خدمت رسان از من تو آن مهپاره را
دوش من پیغام کردم سوی تو استاره را، گفتمش خدمت رسان از من تو آن مهپاره را
سجده کردم گفتم این سجده بدان خورشید بر کو به تابش زر کند مر سنگهای خاره را
سینهٔ خود باز کردم زخمها بنْمودمش[…]
-
دوش خوابی دیدهام، خود عاشقان را خواب کو، کاندرون کعبه میجستم که آن محراب کو
دوش خوابی دیدهام خودْ عاشقان را خواب کو کاندرونِ کعبه میجستم که آن محراب کو
کعبهٔ جانها نه آن کعبه که چون آنجا رسی در شبِ تاریک گویی شمع یا مهتاب کو
بلکِ بنیادش ز نوری کز شعاعِ جانِ تو[…]
-
میان باغ گلِ سرخْ های و هو دارد، که بو کنید دهان مرا چه بو دارد
میان باغ گلِ سرخْ های و هو دارد که بو کنید دهانِ مرا چه بو دارد
به باغْ خود همه مستند لیک نی چون گلْ که هر یکی به قدح خورد و او سبو دارد
چو سال سالِ نشاط است[…]
-
آن خواجه را در کوی ما در گل فرورفتهست پا، با تو بگویم حال او، برخوان اذا جاء القضا
آن خواجه را در کوی ما در گِل فرو رفته است پا با تو بگویم حالِ او بر خوان اذا جاء القضا
جبّار وار و زفت او دامن کشان میرفت او تسخر کنان بر عاشقان بازیچه دیده عشق را
بس[…]
-
چون مرا جمعی خریدار آمدند، کهنه دوزان جمله در کار آمدند
چون مرا جمعی خریدار آمدند کهنه دوزان جمله در کار آمدند
از ستیزه ریش را صابون زدند وز حسد ناشسته رخسار آمدند
همچو نغزان روز شیوه میکنند همچو چغزان شب به تکرار آمدند
شکر[…]