-
کجا شد عهد و پیمانی که کردی، کجا شد قول و سوگندی که خوردی
کجا شد عهد و پیمانی که کردی، کجا شد قول و سوگندی که خوردی
نگفتی چرخ تا گردان بوَد گَرد از این سرگشته هرگز برنگردی
نگفتی تا بوَد خورشید دلگرم نکاهد گرمِ ما را هیچ سردی
تو هر روزی از آن پشته برآیی، کنی مر تشنه جانان را سقایی
تو هر صبحی جهان را نور بخشی، که جانِ جانِ خورشیدِ سمایی
مباد آن روز کز تو بازمانَد دو دیده ای چراغ و روشنایی
[…] -
ای آنک امام عشقی تکبیر کن که مستی، دو دست را برافشان بیزار شو ز هستی
ای آنکِ امام عشقی تکبیر کن که مستی، دو دست را برافشان بیزار شو ز هستی
موقوفِ وقت بودی تعجیل مینمودی، وقتِ نِماز آمد، برجِهْ چرا نشستی
بر بوی قبلۀ حق صد قبله میتراشی، بر بوی عشقِ آن بت صد[…]
-
از سرو مرا بوی بالای تو میآید، وز ماه مرا رنگ و سیمای تو میآید
از سروْ مرا بوی بالای تو میآید وز ماه مرا رنگ و سیمای تو میآید
هر نِی کمرِ خدمت در پیش تو میبندد شکّر به غلامیّ حلوای تو میآید
هر نور که آید او از نورِ تو زاید او، مِی[…]
-
بوی مشکی در جهان افکندهای، مشک را در لامکان افکندهای
بوی مشکی در جهان افکندهای مشک را در لامکان افکندهای
صد هزاران غلغله زین بوی مشک در زمین و آسمان افکندهای
از شعاعِ نور و نارِ خویشتن آتشی در عقل و جان افکندهای
از[…]
-
دی میان عاشقان ساقی و مطرب میر بود، در هم افتادیم زیرا زور گیراگیر بود
دی میانِ عاشقان ساقیّ و مطربْ میر بود، در هم افتادیم زیرا روزِ گیراگیر بود
عقلِ با تدبیر آمد در میانِ جوشِ ما، در چنان آتش چه جای عقل یا تدبیر بود
در شکارِ بیدلان صد دیدۀ جان دام بود[…]
-
چو با ما یار ما امروز جفت است، بگویم آنچ هرگز کس نگفتهست
چو با ما یارِ ما امروز جفت است بگویم آنچِ هرگز کس نگفتهست
همه مستند این جا محرمانند مَیَندیش از کسی غمّاز خفتهست
خزان خفت و بهاران گشت بیدار، نمیبینی درخت و گل شکفتهست
[…] -
آه كان طوطی دل بی شكرستان چه كند، آه كان بلبل جان بی گل و
آه كان طوطی دل بی شكرستان چه كند، آه كان بلبلِ جان بی گل و بستان چه كند
آنكِ از نقدِ وصالِ تو به یك جو نرسید چو گهِ عرض بوَد بر سرِ میزان چه كند
آنكِ بحر تو چو[…]
-
ای ز هندستان زلفت رهزنان برخاسته، نعره از مردان مرد و از زنان برخاسته
ای ز هندُستان زلفت رهزنان برخاسته، نعره از مردانِ مرد و از زنان برخاسته
آتشِ رخسارِ تو در بیشۀ جانها زده دودِ جانها برشده هفت آسمان برخاسته
جویهای شیر و مِی پنهان روان کرده ز جانْ وز معانی ساقیانِ همچو[…]
-
بیاموز از پیمبر کیمیایی، که هر چت حق دهد میده رضایی
بیاموز از پیمبر کیمیایی، که هر چِت حق دهد میدِه رضایی
همان لحظه درِ جنّت گشاید چو تو راضی شوی در ابتلایی
رسولِ غم اگر آید برِ تو کنارش گیر همچون آشنایی
جفایی کز[…]