-
ما شادتریم یا تو ای جان، ما صافتریم یا دل کان
ما شادتریم یا تو ای جان، ما صافتریم یا دلِ کان
در عشقِ خودیم جمله بیدل در روی خودیم مست و حیران
ما مستتریم یا پیاله ما پاکتریم یا دل و جان
در ما[…]
-
رو چشم جان را برگشا در بیدلان اندرنگر، قومی چو دل زیر و زبر قومی چو جان بیپا و سر
رُو چشمِ جان را برگشا در بیدلان اندرنگر، قومی چو دل زیر و زبر قومی چو جان بیپا و سر
بیکسب و بیکوشش همه چون دیگ در جوشش همه، بیپرده و پوشش همه دل پیشِ حکمش چون سپر
از باغ[…]
-
آوخ آوخ چو من وفاداری، در تمنای چون تو خون خواری
آوَخ آوَخ چو من وفاداری، در تمنّای چون تو خونخواری
آوخ آوخ طبیبِ خونریزی بر سرِ زارْ زارْ بیماری
آن جفاها که کردهای با من نکند هیچ یار با یاری
گفتمش قصدِ خونِ من[…]
-
تو جام عشق را بستان و میرو، همان معشوق را میدان و میرو
تو جامِ عشق را بستان و میرو، همان معشوق را میدان و میرو
شرابی باش بیخاشاکِ صورت، لطیف و صاف همچون جان و میرو
یکی دیدار او صد جان بِهْ ارزد، بده جان و بخر ارزان و میرو
بیدل شدهام بهرِ دلِ تو، ساکن شدهام در منزلِ تو
صرفه چه کنم در معدنِ تو، زر را چه کنم با حاصلِ تو
شد جمله جهان سبز از دمِ تو، قبلۀْ دل و جان هر قابلِ تو
[…] -
ای بر سر بازاری دستار چنان کرده، رو با دگران کرده ما را نگران کرده
ای بر سرِ بازاری دستار چنان کرده رو با دگران کرده ما را نگران کرده
ما را بگزیده لب کآیم برِ تو امشب وآن خلوتِ چون شکّر یا لب شکران کرده
با صِدقِ ابوبکری چون جمله همه مکری کو زهره[…]
-
ای سنایی عاشقان را درد باید درد کو، بار جور نیکوان را مرد باید مرد کو
ای سنایی عاشقان را درد باید درد کو، بارِ جُورِ نیکوان را مرد باید مرد کو
بارِ جور نیکوان از دیّ و فردا برتر است وانما جانِ کسی از دیّ و فردا فرد کو
ور خیال آید تو را کز[…]
-
در بگشا کآمد خامی دگر، پیشکشی کن دو سه جامی دگر
در بگُشا کآمد خامی دگر، پیشکشی کن دو سه جامی دگر
هین که رسیدیم به نزدیک دِه، همرهِ ما شو دو سه گامی دگر
هین هله چونی تو ز راه دراز، هر قدمی غصّه و دامی دگر
[…] -
در شرابم چیز دیگر ریختی درریختی، باده تنها نیست این آمیختی آمیختی
در شرابم چیز دیگر ریختی درریختی، باده تنها نیست این آمیختی آمیختی
بارِ دیگر توبهها را سوختی درسوختی بارِ دیگر فتنه را انگیختی انگیختی
چون بدیدم در سرم سودای تو سودای تو آمدی در گردنم آویختی آویختی
[…] -
امروز چرخ را ز مه ما تحیریست، خورشید را ز غیرت رویش تغیریست
امروز چرخ را ز مهِ ما تحیّریست، خورشید را ز غیرتِ رویش تغیّریست
صبحِ وجود را بجز این آفتاب نیست، بر ذرّه ذرّه وحدتِ حسنش مقرّریست
اما بدان سبب که به هر شام و هر صبوح اشکالِ نو نماید گویی که دیگریست
اشکال نو به نو چو مناقض نمایدت اندر مناقضات خلافی[…]