-
تا چه خیال بستهای ای بت بدگمان من، تا چو خیال گشتهام ای قمر چو جان من
تا چه خیال بستهای ای بتِ بدگمانِ من، تا چو خیال گشتهام ای قمرِ چو جان من
از پسِ مرگِ من اگر دیده شود خیالِ تو زود روان روان شود در پی تو روان من
بندهام آن جمال را تا[…]
-
سخن تلخ مگو ای لب تو حلوایی، سر فروکن به کرم ای که بر این بالایی
سخنِ تلخ مگو ای لبِ تو حلوایی، سر فرو کن به کرَم ای که بر این بالایی
هر چه گویی تو اگر تلخ و اگر شور خوش است، گوهر دیده و دلجانی و جان افزایی
نه به بالا نه به[…]
-
اندر میان جمع چه جان است آن یکی، یک جان نخوانمش که جهان است آن یکی
اندر میانِ جمع چه جان است آن یکی، یک جان نخوانمش که جهان است آن یکی
سوگند میخورم به جمال و کمالِ او کز چَشمِ خویش هم پنَهان است آن یکی
بر فرقِ خاکْ آبْ روان کرد عشقِ او، در[…]
-
آمد ز نای دولت بار دگر نوایی، ای جان بزن تو دستی وی دل بکوب پایی
آمد ز نای دولت بارِ دگر نوایی، ای جان بزن تو دستی وی دل بکوب پایی
تابان شدهست کانی خندان شده جهانی آراستهست خوانی در میرسد صلایی
بر بوی نوبهاری بر روی سبزهزاری در عشقِ خوشعذاری ما مست و هایهایی
[…] -
قصر بود روح ما نی تل ویرانهای، همدم ما یار ما نی دم بیگانهای
قصر بوَد روحِ ما نی تلِ ویرانهای، همدمِ ما یارِ ما نی دَمِ بیگانهای
بادیهای هایل است راهِ دل و کِی رسد جز که دلِ پردلی رستمِ مردانهای
نی دلِ خصم افکنی بل دلِ خویش افکنی، نی دلِ تن پروری[…]
-
ای مرغ گیر دام نهانی نهادهای، بر روی دام شعر دخانی نهادهای
ای مرغگیر دامِ نهانی نهادهای، بر روی دام شعرِ دُخانی نهادهای
چندین هزار مرغ بدین فن بکشتهای، پرهای کشته بهر نشانی نهادهای
مرغانِ پاسْبانِ تو هیهای میزنند، در های و هویشان چه معانی نهادهای
[…] -
ای صد هزار خرمنها را بسوخته، زین پس مدار خرمن ما را بسوخته
ای صد هزار خرمنها را بسوخته، زین پس مدار خرمن ما را بسوخته
از عشقْ سنگِ خارا بر آهنی زده، برقی بجسته ز آهن و خارا بسوخته
از سر قدم بساختم ای آفتابِ حُسن، هم سر به جوش آمده هم[…]
-
امروز جمال تو بر دیده مبارک باد، بر ما هوس تازه پیچیده مبارک باد
امروز جمالِ تو بر دیده مبارک باد، بر ما هوسِ تازه پیچیده مبارک باد
گلها چون میان بندد بر جمله جهان خندد ای پُر گل و صد چون گل خندیده مبارک باد
خوبان چو رُخَت دیده افتاده و لغزیده دل[…]
-
نذر کند یار که امشب تو را، خواب نباشد ز طمع برتر آ
نذر کند یار که امشب تو را خواب نباشد ز طمَع برتر آ
حفظِ دماغ آنِ مُدَمّغ بوَد چونکِ سَهَر باید یار مرا
هست دماغِ تو چو زیتِ چراغ، هست چراغِ تنِ ما بی وفا
سراندازان همیآیی ز راهِ سینه در دیده، فسونِ گرم میخوانی حکایتهای شوریده
به دَم در چرخ میآری فلکها را و گردون را، چه باشد پیشِ افسونت یکی ادراکِ پوسیده
گناهِ هر دو عالم را به یک توبه فروشویی، چرایی زلّتِ[…]