-
امروز مرا چه شد چه دانم، امروز من از سبکدلانم
امروز مرا چه شد چه دانم، امروز من از سبکدلانم در دیدهٔ عقل بس مکینم، در دیدهٔ عشقْ بیمکانم افسوس که ساکنِ زمینم، انصاف که صارمِ زمانم این طُرفه که با تنِ زمینی بر پشتِ فلک همیدوانم آن بار که چرخ برنتابد از قوّت عشق می کشانم از سینهٔ خویش آتشش را تا سینهٔ سنگ[…]
-
ای دشمنِ روزه و نمازم، وی عمر و سعادت درازم
ای دشمنِ روزه و نمازم، وی عمر و سعادت درازم هر پرده که ساختم دریدی، بگذشت از آنک پرده سازم ای من چو زمین و تو بهاری، پیدا شده از تو جمله رازم چون صید شدم چگونه پرّم، چون ماتِ توام دگر چه بازم پروانهٔ من چو سوخت بر شمع، دیگر ز چه باشد احترازم[…]
-
تا با تو قرین شدهست جانم هر جا که روَم به گلسِتانم
تا با تو قرین شدهست جانم هر جا که روَم به گلسِتانم تا صورتِ تو قرینِ دل شد بر خاک نیَم بر آسمانم گر سایهٔ من در این جهان است غم نیست که من در آن جهانم من عاریهام در آن که خوش نیست، چیزی که بدان خوشم من آنم در کَشتی عشق خفتهام خوش،[…]
-
چو در عهد و وفا دلدار مایی، چو خوانیمت چرا دلوار نایی
چو در عهد و وفا دلدار مایی، چو خوانیمت چرا دلوار نایی چو الحمدت همی خوانیم پیوست، که چون الحمد دفع رنجهایی درآ در سینهها کآرامِ جانی، درآ در دیدها که توتیایی فرو کن سر ز روزنهای دلها که چاره نیست هیچ از روشنایی چو عقلی، بیتو دیوانه شود مرد، چو جانی، کس نمیداند کجایی[…]
-
باز شكستند خلقْ سلسله یا مسلمین، باز درافكند عشقْ غلغله یا مسلمین
باز شكستند خلقْ سلسله یا مسلمین، باز درافكند عشقْ غلغله یا مسلمین دشمنِ جانهای ماست دوستیِ دوستان، مادرِ فتنه شدهست حامله یا مسلمین آفتِ عالم شدهست ماهرخی زهرهسوز، فتنهٔ آدم شدهست سنبله یا مسلمین لاف ز شه میزند سكّه ز مه میزند، بر سرِ ره میزند قافله یا مسلمین ای شده شب روزِ ما زآنكِ[…]
-
غرّه مشو گر ز چرخ کارِ تو گردد بلند، زانک بلندت کند تا بتواند فکند
غرّه مشو گر ز چرخ کارِ تو گردد بلند، زانک بلندت کند تا بتواند فکند قطرهٔ آبِ منی کز حَیَوان میزهد لایقِ قربان نشد تا نشد آن گوسفند تودهٔ ذرّاتِ ریگ تا نشود کوهِ سخت، کس نزند بر سرش بیهُده زخمِ کلند تا نشود گردنی گردنِ کس غُل ندید، تا نشود پا روان کس نشود[…]
-
کشتی که به دریای روان میگذرد، میپندارد که نیستان میگذرد
-
خواب آمد و در چَشم نبُد موضع خواب، زیرا ز تو چشم بود پر آتش و آب
-
چندان بنالم نالهها چندان برآرَم رنگها تا برکَنم از آیْنهٔ هر منکری من زنگها
چندان بنالم نالهها چندان برآرَم رنگها تا برکَنم از آیْنهٔ هر منکری من زنگها بر مرکبِ عشقِ تو دل میراند و این مرکبش در هر قدم میبگذرد زان سوی جان فرسنگها بنْما تو لعلِ روشنت بر کوری هر ظلمتی، تا بر سرِ سنگیندلان از عرش بارد سنگها با این چنین تابانیَت دانی چرا منکر شدند،[…]
-
ای نور دل و دیده و جانم، چونی، وی آرزوی هر دو جهانم، چونی