-
ای شاه تو ترکی، عجمیوار چرایی، تو جان و جهانی تو و بیمار چرایی
ای شاه تو ترکی، عجمیوار چرایی، تو جان و جهانی تو و بیمار چرایی گلزار چو رنگ از صدقاتِ تو ببردند، گلزار بده زان رخ و پرخار چرایی الحق تو نگفتی و دَمِ بادهٔ او گفت، ای خواجهٔ منصور تو بر دار چرایی در غار فُتَم چون دل و دلدار حریفند، دلدار چو شد ای[…]
-
من بندهٔ آن قوم که خود را دانند، هر دم دلِ خود را ز غلط برهانند
-
دعا گوییست کار من، بگویم تا نطَق دارم، قبول تو دعاها را بر آن باری چه حق دارم
دعا گوییست کار من، بگویم تا نطَق دارم، قبول تو دعاها را بر آن باری چه حق دارم به گرد شمعِ سمعِ تو دعاها ام همیگردد، از آن چون پرّ پروانه دعای محترق دارم به دارالکُتْبِ حاجاتم درآ که بهر اصغایت صحف فوق صحف دارم ورق زیر ورق دارم سرم در چرخ کِی گنجد که[…]
-
من دم نزنم لیک دمِ نحن نفخنا در من بدمد ناله رسد تا به ثریّا
من دم نزنم لیک دمِ نحن نفخنا در من بدمد ناله رسد تا به ثریّا این نای تنم را چو ببرّید و تراشید، از سوی نیستانِ عدم عزّ تعالا دل یکسر نِی بود و دهان یکسر دیگر، آن سر ز لبِ عشق همی بود شکرخا چون از دمِ او پر شد و از دو لبِ[…]
-
سوی باغِ ما سفر کن بنگر بهار باری، سوی یارِ ما گذر کن بنگر نگار باری
سوی باغِ ما سفر کن بنِگر بهارْ باری، سوی یارِ ما گذر کن بنگر نگار باری نرسی به بازِ پرّان، پی سایهاش همی دو، به شکارگاهِ غیب آ بنگر شکار باری به نظاره و تماشا به سواحل آ و دریا، بسِتان ز اوج موجش دُرِ شاهوار باری چو شکار گشت باید به کمندِ شاه اولی،[…]
-
ای بیتو محال جانفزایی، وی در دل و جانِ ما، کجایی
ای بی تو محالْ جانفزایی، وی در دل و جانِ ما، کجایی گر نیم شبی زنان و گویان سرمست ز کوی ما درآیی جان پیش کَشیم و جان چه باشد، آخر نه تو جان جان مایی در بامِ فلک درافتد آتش، گر بر سرِ بامِ خود برآیی با روی تو کیست قرصِ خورشید تا لاف[…]
-
صنما چنان لطیفی که به جانِ ما درآیی، صنما به حقِّ لطفت که میانِ ما درآیی
صنما چنان لطیفی که به جانِ ما درآیی، صنما به حقِّ لطفت که میانِ ما درآیی تو جهانِ پاک داری، نه وطن به خاک داری، چه شود اگر زمانی به جهانِ ما درآیی تو لطیف و بینشانی ز نهانها نهانی، بفروزد این نهانم چو نهانِ ما درآیی چو تو راست ای سلیمان همگی زبانِ مرغان،[…]
-
بیا، مگریز شیران را، گریزانی بوَد خامی، بگو نار ولا عار، که مردن بِهْ ز بدنامی
بیا، مگریز شیران را، گریزانی بوَد خامی، بگو نار ولا عار، که مردن بِهْ ز بدنامی چو حلّهٔ سبز پوشیدند عامهٔ باغ آمد گل، قبا را سرخ کرد از خون ز ننگِ کسوتِ عامی لباسِ لاله نادرتر که اسود دارد و احمر، گریبانش بوَد شمسی و دامانش بوَد شامی دهان بگشاد بلبل گفت به غنچه[…]
-
یک جام ز صد هزار جان بِه، برخیز و قماشِ ما گرو نِه
یک جام ز صد هزار جان بِه، برخیز و قماشِ ما گرو نِه ما از خودِ خویش توبه کردیم، ما هیچ نمیرویم از این دِه یک رنگ کند شرابِ ما را تا هر دو یکی شود کِه و مِه درویش ز خویشتن تهی شد، پُر دِه تو شرابِ فقرْ پر ده برخیز و به زِه[…]
-
دیدی که چه کرد آن یگانه، برساخت پریر یک بهانه
دیدی که چه کرد آن یگانه، برساخت پریر یک بهانه ما را و تو را کجا فرستاد، او مانْد و دو سه پریِّ خانه ما را بفریفت، ما چه باشیم، با آن حرکات ساحرانه آن سلسله کو به دست دارد بربندد گردنِ زمانه از سنگ برون کشید مکری، شاباش زهی شِکر فسانه بست او گرهی[…]