-
بنه ای سبز خنگ من فراز آسمانها سم، که بنشست آن مه زیبا چو صد تنگ شکر پیشم
بنِهْ ای سبز خِنگِ من فرازِ آسمانها سم، که بنْشست آن مهِ زیبا چو صد تنگِ شکر پیشُم
روان شد سوی ما کوثر پر از شیر و پر از شکّر، بدرّان مشکِ سقّا را بزن سنگیّ و بشْکن خم
یکی[…]
-
هر که از حلقه ما جای دگر بگریزد همچنان باشد کز سمع و بصر بگریزد
هر که از حلقۀ ما جای دگر بُگْریزد همچنان باشد کز سمع و بصر بگریزد
زان خورد خونِ جگر عاشقْ زیرا شیر است، شیردل کِی بوَد آن کو ز جگر بگریزد
دل چو طوطی بوَد و جورِ دلارام شکر، طوطیی[…]
-
زان خاک تو شدم تا بر من گهر بباری، چون موی از آن شدم من تا تو سرم بخاری
زان خاکِ تو شدم تا بر من گهر بباری، چون موی از آن شدم من تا تو سرم بخاری
زان دست شُستم از خود تا دستِ من تو گیری، زان چون خیال گشتم تا در دلم گذاری
زان روز و[…]
-
مهرهای از جان ربودم بی دهان و بی دهان، گر رقیب او بداند گو بدان و گو بدان
مهرهای از جان ربودم بی دهان و بی دهان، گر رقیبِ او بداند گو بدان و گو بدان
سرِّ او را نقش کردم نقش کردم نقش کرد، هر که خواهد گو بخوان و گو بخوان و گو بخوان
پیشْ منکر[…]
-
خواجه اگر تو همچو ما بیخود و شوخ و مستیی، طوق قمر شکستیی فوق فلک نشستیی
خواجه اگر تو همچو ما بیخود و شوخ و مستییی طوقِ قمر شکستیی فوقِ فلک نشستیی
کِی دمِ کس شنیدیی یا غمِ کس کشیدیی یا زر و سیم چیدیی گر تو فنا پرستیی
برجهیی به نیم شب با شهِ غیبِ[…]
-
کِی ز جهان برون شود جزو جهان، هله بگو، کی برهد ز آبْ نم، چون بجهد یکی ز دو
کِی ز جهان برون شود جزو جهان، هله بگو، کی برهد ز آبْ نم، چون بجهد یکی ز دو هیچ نمیرد آتشی ز آتشِ دیگر ای پسر، ای دلِ من ز عشقِ خونْ خون مرا به خون مشو چند گریختم نشد سایهٔ من ز من جدا، سایه بوَد موکّلم گر چه شوَم چو تار مو[…]
-
آمد مه و لشکر ستاره، خورشید گریخت یک سواره
آمد مه و لشکرِ ستاره، خورشید گریخت یکسواره
آن مه که ز روز و شب برون است، کو چشم که تا کند نظاره
چشمی که مناره را نبیند چون بیند مرغ بر مناره
ابرِ[…]
-
ساقیا در نوش آور شیره عنقود را، در صبوح آور سبک مستان خواب آلود را
ساقیا در نوش آور شیرۀ عُنقود را، در صبوح آور سبکْ مستانِ خواب آلود را
یک به یک در آب افکن جمله ترّ و خشک را، اندر آتش امتحان کن چوب را و عود را
سوی شورستان روان کن شاخی[…]
-
الام طماعیه العاذل، ولا رأی فیالحب للعاقل
الام طماعیه العاذل، ولا رأی فیالحب للعاقل
برادر، مرا در چنین بیدلی ملامت رها کن اگر عاقلی
یراد منالطبع نسیانکم، و یا بی الطباع علیالناقل
تو عاقل از آنی که عاشق نِهای، تو را[…]
-
ای سگ قصاب هجر خون مرا خوش بلیس، زانک نیرزد کنون خون رهی یک لکیس
ای سگِ قصّابِ هجر خونِ مرا خوش بلیس زانکِ نیرزد کنون خونِ رهی یک لِکیس
گنجِ نهانِ دو کونْ پیشِ رخش یک جو است، بهرِ لکیسی دلا سرد بوَد این مکیس
عاشقی آن صنم وانگه ترسِ کسی، یک دم و[…]