-
بتِ من به طعنه گوید چه میانِ ره فتادی، صنما چرا نیفتم ز چنان مِیی که دادی
بتِ من به طعنه گوید چه میانِ ره فتادی، صنما چرا نیفتم ز چنان مِیی که دادی صنما چنان فتادم که به حشْر هم نخیزم، چو چنان قدح گرفتی سرِ مشک را گشادی شدهام خراب لیکن قدری وقوف دارم که سرم تو برگرفتی به کنار خود نهادی صنما ز چشم مستت که شرابدار عشق است[…]
-
فعلِ نیکان محرضِ نیکیست، همچو مطرب که باعثِ سبکیست
فعلِ نیکان محرضِ نیکیست، همچو مطرب که باعثِ سبکیست بهر تحریضِ بندگان یزدان از بد و نیک شاکر و شاکیست نکر فرعون و شکر موسی کرد، به بهانه ز حال ما حاکیست جنس فرعون هر که در منیست، جنس موسی هر آنک در پاکیست از پی غم یقین همه شادیست، و از پیِ شادی تو[…]
-
خدایگانِ جمال و خلاصهٔ خوبی، به جان و عقل درآمد به رسمِ گِل کوبی
خدایگانِ جمال و خلاصهٔ خوبی، به جان و عقل درآمد به رسمِ گِل کوبی بیا بیا که حیات و نجاتِ خلق تویی، بیا بیا که تو چشم و چراغِ یعقوبی قدم بنه تو بر آب و گلم که از قدمت ز آب و گل برود تیرگیّ و محجوبی ز تابِ تو برسد سنگها به یاقوتی،[…]
-
من چو در گورِ درون خفته همی فرسايم، چو بيايی به زيارت سِرِه بيرون آيم
من چو در گورِ درون خفته همی فرسايم، چو بيايی به زيارت سِرِه بيرون آيم نفخِ صورِ منی و محشرِ من پس چه کنم، مرده و زنده بدان جا که تويی آنجايم مثَلِ نایِ جماديم و خمش بی لب تو، چه نواها زنم آن دم که دمی در نايم نِیِ مسکينِ تو با شکّرِ لب[…]
-
چو غلامِ آفتابم هم از آفتاب گویم، نه شبم نه شبپرستم که حدیث خواب گویم
چو غلامِ آفتابم هم از آفتاب گویم، نه شبم نه شبپرستم که حدیث خواب گویم چو رسولِ آفتابم به طریق ترجمانی، پنِهان از او بپرسم به شما جواب گویم به قدم چو آفتابم به خرابهها بتابم بگریزم از عمارتْ سخن خراب گویم به سرِ درخت مانم که ز اصل دور گشتم، به میانهٔ قشورم همه[…]
-
صد سال اگر گریزی و نایی بتا به پیش، برهم زنیم کارِ تو را همچو کار خویش
صد سال اگر گریزی و نایی بتا به پیش، بر هم زنیم کارِ تو را همچو کار خویش مگریز که ز چنبر چرخت گذشتنیست، گر شیرِ شرزه باشی ور سفله گاومیش تن دُنبلیست بر کتِفِ جان برآمده، چون پر شود تهی شود آخِر ز زخمِ نیش ای شاد باطلی که گریزد ز باطلی، بر عشقِ[…]
-
گر دیو و پری حارس با تیغ و سپر باشد چون حکم خدا آید آن زیر و زبر باشد
گر دیو و پری حارس با تیغ و سپر باشد چون حکم خدا آید آن زیر و زبر باشد بر هر چه امیدستت کِی گیرد او دستت، بر شکلِ عصا آید وان مارِ دوسر باشد وان غصّه که میگویی آن چاره نکردم دی، هر چاره که پنداری آن نیز غَرَر باشد خود کرده شمر آن[…]
-
پیشِ شمعِ نور جان دل هست چون پروانهای، در شعاعِ شمعِ جانان دل گرفته خانهای
پیشِ شمعِ نور جان دل هست چون پروانهای، در شعاعِ شمعِ جانان دل گرفته خانهای سرفرازی، شیرگیری ،مست عشقی، فتنهای، نزد جانان هوشیاری، نزد خود دیوانهای خشمشکلی، صلحجانی، تلخرویی، شکّری، من بدین خویشی ندیدم در جهان بیگانهای با هزاران عقلِ بینا چون ببیند روی شمع پرِّ او در پای پیچد درفتد مستانهای خرمن آتشْ گرفته[…]
-
آن جا که چو تو نگار باشد سالوس و حفاظْ عار باشد
آن جا که چو تو نگار باشد سالوس و حفاظْ عار باشد سالوس و حیَل کنار گیرد چون رحمت بیکنار باشد بوسی به دغا ربودم از تو، ای دوست دغا سه بار باشد امروز وفا کن آن سوم را امروز یکی هزار باشد من جوی و تو آب و بوسهٔ آب هم بر لب جویبار[…]
-
آن کس که ز جانِ خَود نترسد، از کشتن نیک و بد نترسد
آن کس که ز جانِ خَود نترسد از کشتن نیک و بد نترسد وان کس که بدید حُسنِ یوسُف از حاسد و از حسد نترسد آن کس که هوای شاه دارد از لشکرِ بیعدد نترسد آخِر حیوان ز ذوقِ صحبت از جفته و از لگد نترسد آن کس که سعادت ازل دید از عاقبتِ ابد[…]