-
گرم در گفتار آمد آن صنم، این الفرار، بانگ خیزا خیز آمد در عدم، این الفرار
گرم در گفتار آمد آن صنم این الفرار بانگِ خیزا خیز آمد در عدم این الفرار
صد هزاران شعله بر درْ صد هزاران مشعله، کیست بر در، کیست بر در، هم منم این، الفرار
از درون نی آن منم گویان[…]
-
ای هوسهای دلم بیا بیا بیا بیا، ای مراد و حاصلم باری بیا رویی نما
ای هوسهای دلم باری بیا رویی نما، ای مراد و حاصلم باری بیا رویی نما مشکل و شوریدهام چون زلف تو چون زلف تو، ای گشاد مشکلم باری بیا رویی نما از ره و منزل مگو دیگر مگو دیگر مگو، ای تو راه و منزلم باری بیا رویی نما درربودی از زمین یک مشت گِل[…]
-
ای هوسهای دلم بیا بیا بیا بیا، ای مراد و حاصلم بیا بیا بیا بیا
ای هوسهای دلم بیا بیا بیا بیا، ای مراد و حاصلم بیا بیا بیا بیا مشکل و شوریدهام چون زلف تو چون زلف تو، ای گشاد مشکلم بیا بیا بیا بیا از ره منزل مگو دیگر مگو دیگر مگو، ای تو راه و منزلم بیا بیا بیا بیا درربودی از زمین یک مشت گِل یک[…]
-
چه جمالِ جانفزایی که میان جانِ مایی، تو به جان چه مینمایی تو چنین شکر چرایی
چه جمالِ جانفزایی که میان جانِ مایی، تو به جان چه مینمایی تو چنین شکر چرایی چو بدان تو راه یابی چو هزار مه بتابی تو چه آتش و چه آبی تو چنین شکر چرایی غم عشق تو پیاده شده قلعهها گشاده به سپاه نور ساده تو چنین شکر چرایی همه زنگ را شکسته شده[…]
-
بیا ای آنکِ بردی تو قرارم، درآ چون تُنگِ شکّر در کنارم
بیا ای آنکِ بردی تو قرارم، درآ چون تُنگِ شکّر در کنارم دلِ سنگینِ خود را بر دلم نِهْ، نمیبینی که از غم سنگسارم بیا نزدیک و بر رویم نظر کن، نشانیها نگر کز عشق دارم بسوزم پردهٔ هفت آسمان را اگر از سوزِ دلِ دودی برآرم خزان گر باغ و بستان را بسوزد بخنداند[…]
-
آفتاب امروز بر شکلِ دگر تابان شدهست، در شعاعش همچو ذرّه جانِ من رقصان شدهست
آفتاب امروز بر شکلِ دگر تابان شدهست، در شعاعش همچو ذرّه جانِ من رقصان شدهست مشتری در طالع است و ماه و زهره در حضور، یارِ چوگان زلفِ مهرو میرِ این میدان شدهست هر قدح کز مِی دهد گوید بگیر و هوشدار، هش که دارد عقل دارد، عقل خود پنهان شدهست بزمِ سلطان است این[…]
-
هزار جانِ مقدّس هزار گوهرِ کانی فدای جاه و جمالت که روحبخشِ جهانی
هزار جانِ مقدّس هزار گوهرِ کانی فدای جاه و جمالت که روحبخشِ جهانی چه روحها که فزایی چه حلقهها که ربایی چو ماهِ غیب نمایی ز پردههای نهانی چو در غزا تو بتازی ز بحر گرد برآری، هزار بحر بجوشد چو قطرهای بچکانی تویی ز کونِ گزیده تویی گشایش دیده، به یک نظر تو ببخشی[…]
-
سلمک الله نیست مثلِ تو یاری، نیست نکوتر ز بندگیّ تو کاری
سلمک الله نیست مثلِ تو یاری، نیست نکوتر ز بندگیّ تو کاری ای دل گفتی که یار غار من است او، هیچ نگنجد چنین محیط به غاری عاشقِ او خِرَد نیست زانک نخسبد بر سر آن گنجِ غیب هر نره ماری ذرّه به ذرّه کنارِ شوق گشادهست، گر چه نگنجد نگار ما به کناری آن[…]
-
ای جان و جهان آخِر از روی نکوکاری یک دَم چه زیان دارد گر روی به ما آری
ای جان و جهان آخِر از روی نکوکاری یک دَم چه زیان دارد گر روی به ما آری ای روی تو چون آتش وی بوی تو چون گل خَوش، یا رب که چه رو داری یا رب که چه بو داری در پیشِ دو چَشمِ من پیوسته خیالِ تو خوش خواب که میبینم در حالت[…]
-
رباب مشرب عشق است و مونس اصحاب، که ابر را عربان نام کردهاند رَباب
رباب مشرب عشق است و مونس اصحاب، که ابر را عربان نام کردهاند رَباب چنانک ابر سقای گل و گلستان است، رباب قوت ضمیر است و ساقی الباب در آتشی بدمی شعلهها برافزود، بجز غبار نخیزد چو دردمی به تراب رباب دعوت باز است سوی شه بازآ، به طبل باز نیاید به سوی شاهْ غراب[…]