-
تو را در دلبری دستی تمامست، مرا در بی دلی درد و سقامست
تو را در دلبری دستی تمام است مرا در بی دلی درد و سقام است
بجز با روی خوبت عشقبازی حرام است و حرام است و حرام است
همه فانیّ و خوانِ وحدتِ تو مدام است و مدام است و[…]
-
از می عشق تو مست افتادهام، بر درت چون خاک پست افتادهام
از مِیِ عشقِ تو مست افتادهام بر درت چون خاکِ پست افتادهام
مستیم را نیست هشیاری پدید کز نخستین روز مست افتادهام
در خراباتِ خراب عاشقی عاشق و دُردی پرست افتادهام
توبۀ من چون[…]
-
جود الشموس علی الوری اشراق، و وراء ها نور الهوی براق
جود الشموس علی الوری اشراق، و وراء ها نور الهوی براق
و وراء انوار الهوی لی سید، ضائت لنا بضیائه الافاق
ما اطیب العشاق فی اشواقهم، العشق ایضا نحوهم مشتاق
هموا لرؤیته فلاحت شمسه،[…]
-
امیدوار چنانم که کار بسته برآید، وصال چون به سر آمد فراق هم به سر آید
امیدوار چنانم که کارِ بسته برآید، وصال چون به سر آمد فراق هم به سر آید
من از تو سیر نگردم و گر ترُش کنی ابرو جوابِ تلخ ز شیرین مقابلِ شکر آید
به رغمِ دشمنم ای دوست سایهای به[…]
-
بخرام بالله تا صبا بیخ صنوبر برکند، برقع برافکن تا بهشت از حور زیور برکند
بخْرام بالله تا صبا بیخِ صنوبر بَرکَنَد، بُرقع برافکن تا بهشت از حورْ زیور برکند
زان روی و خالِ دلستان برکش نقابِ پرنیان تا پیشِ رویت آسمان آن خالِ اختر برکند
خلقی چو من بر روی تو آشفته همچون موی[…]
-
ای باغ حسن چون تو نهالی نیافته، رخساره زمین چو تو خالی نیافته
ای باغِ حسنْ چون تو نهالی نیافته، رخسارۀ زمین چو تو خالی نیافته
تابندهتر ز روی تو ماهی ندیده چرخ خوشتر ز ابروی تو هلالی نیافته
بر دُورِ عارضِ تو نظر کرده آفتاب خود را لطافتیّ و جمالی نیافته
من دوش دیدم سرّ دل اندر جمالِ دلبری سنگین دلی لعلین لبی ایمان فزایی کافری
از جان و دل گوید کسی پیشِ چنان جانانهای از سیم و زر گوید کسی پیشِ چنان سیمین بری
لقمه شدی جمله جهان گر عشق[…]
-
دردی است درین دلم نهانی کان درد مرا دوا تو دانی
دردی است در این دلم نهانی کان دردِ مرا دوا تو دانی
تو مرهمِ دردِ بیدلانی دانم که مرا چنین نمانی
من بندهٔ بی کسِ ضعیفم تو یارِ کسانِ بی کسانی
گر مورچهای[…]
-
بازم صنما چه میفریبی تو بازم به دغا چه میفریبی تو
بازم صنما چه میفریبی تو بازم به دغا چه میفریبی تو
هر لحظه بخوانیم کریمانه ای دوست مرا چه میفریبی تو
عمری تو و عمرْ بی وفا باشد ما را به وفا چه میفریبی تو
من ایستادهام اینک به خدمتت مشغول مرا از آن چه که خدمت قبول یا نه قبول
نه دستِ با تو در آویختن نه پای گریز نه احتمالِ فراق و نه اختیارِ وصول
کمندِ عشق نه بس بود زلفِ مفتولت که[…]