-
بیا ای عشقِ سلطانوش دگر باره چه آوردی، که برّ و بحر از جودت بدزدیده جوامردی
بیا ای عشقِ سلطانوش دگر باره چه آوردی، که برّ و بحر از جودت بدزدیده جوامردی خرامان مست میآیی قدح در دست میآیی، که صافانِ همه عالم غلامِ آن یکی دُردی کمینه جامِ تو دریا، کمینه مهرهات جوزا، کمینه پشّهات عنقا، کمینه پیشهات مردی ز رنجوری چه دلشادم، که تو بیمار-پُرس آیی، ز صحّت نیک[…]
-
تا ساقی ما تویی به یاری، کفر است و حرام هوشیاری
تا ساقیِ ما تویی به یاری کفر است و حرامْ هوشیاری
ای عقل اگرچه بس عزیزی در مست نظر مکن به خواری
گر آن داری نکو نظر کن کان کو دارد تو آن نداری*
[…] -
این عرصه که عرضِ آن ندارد طولی، بگذار عمارتش به هر مجهولی
-
رحت انا من بینکم غبت کذا من عینکم, لا تغفلوا عن حینکم لا تهدموا دارینکم
-
گویند شاهِ عشق ندارد وفا، دروغ، گویند صبح نبوَد شامِ تو را، دروغ
گویند شاهِ عشق ندارد وفا، دروغ، گویند صبح نبوَد شامِ تو را، دروغ گویند بهرِ عشق تو خود را چه میکُشی، بعد از فنای جسم نباشد بقا، دروغ گویند اشکِ چَشمِ تو در عشقْ بیهُدهست، چون چشم بسته گشت نباشد لقا، دروغ گویند چون ز دُور زمانه برون شدیم زان سو روان نباشد این جانِ[…]
-
در جهان آمد و روزی دو به ما رخ بنمود، آنچنان زود برون شد که ندانم که که بود
در جهان آمد و روزی دو به ما رخ بنمود، آنچنان زود برون شد که ندانم که که بود گفتم از بهرِ خدا ای سره مهمانِ عزیز، اینچنین زود کنی معتقدان را بدرود گفت کس دید درین عالم یک روزِ سپید، که سیاه آبه نباریدش از این چرخ کبود از برای کششِ ما و سفر[…]
-
هله، رفتیم و گرانی ز جمالت بردیم، روی ازینجا به جهانی عجبی آوردیم
هله، رفتیم و گرانی ز جمالت بردیم، روی ازینجا به جهانی عجبی آوردیم دوست یک جامِ پر از زهر چو آورد به پیش، زهر چون از کفِ او بود به شادی خوردیم گفت خوش باش که بخشیمْت صدجانِ دگر، ما کسی را به گزافه ز کجا آزردیم گفتم ای جان، چو تُوی از تنِ ما[…]
-
گر تو را بخت یار خواهد بود عشق را با تو کار خواهد بود
گر تو را بخت یار خواهد بود عشق را با تو کار خواهد بود
عمر بی عاشقی مدان به حسابْ کان برون از شِمار خواهد بود
هر زمانی که میرود بی عشق پیشِ حق شرمسار خواهد بود
هر چه اندر وطن تو را سبک است ساعتِ کوچ بار خواهد بود
بر تو[…] -
ای مرغگیر، دام نهانی نهادهای، بر روی دام شعرِ دخانی نهادهای
ای مرغگیر، دام نهانی نهادهای، بر روی دام شعرِ دخانی نهادهای چندین هزار مرغ بدین فن بکشتهای، پرهای کشته بهرِ نشانی نهادهای مرغانِ پاسبانِ تو هیهای میزنند، در های هویشان چه معانی نهادهای مرغانِ تشنه را به خراباتِ قربِ خویش خمها و بادههای معانی نهادهای آن خنب را که ساقی و مستیش بو نبرد، از[…]
-
دل دست به یک کاسه با شهره صنم کرده، انگشت برآورده اندر دهنم کرده
دل دست به یک کاسه با شهره صنم کرده، انگشت برآورده اندر دهنم کرده دل از سرِ غمّازی یک وعده از او گفته، درخواسته من از وی او نیز کرم کرده عشقش ز پیِ غیرت گفتا که عوض جان دِه، این گفت به جان رفته جان نیز نعم کرده از بعد چنان شهدی وز بعد[…]