-
سِرّیست که یار زیرِ لب میخواند سرچشمهٔ کارِ ما هم او میداند
-
تو تا بنْشستهای بر دارِ فانی نشسته می روی و می نبينی
تو تا بنْشستهای بر دارِ فانینشسته می روی و می نبينینشسته می روی، اين نيز نيکوستاگر رويت در اين گفتن سوی اوستتویی که بدرقه باشی گهی، گهی رهزن تویی که خِرمنِ مایی و آفتِ خِرمن
تویی که بدرقه باشی گهی، گهی رهزن تویی که خِرمنِ مایی و آفتِ خِرمن هزار جامه بدوزی ز عشق و پاره کنی و آنگهان بنویسی تو جرمِ آن بر من تو قلزمی و دو عالم ز توست یک قطره قراضهایست دو عالم، تویی دو صد معدن تو راست حکم که گویی به کور چشم گشا[…]
قصدِ جفاها نکنی ور بکنی با دلِ من وا دلِ من وا دل من وا دل من وا دل من
قصدِ جفاها نکنی ور بکنی با دلِ من وا دلِ من وا دل من وا دل من وا دل من قصد کنی بر تنِ من شاد شود دشمن من وانگه ازین خسته شود یا دل تو یا دل من واله و مجنون دل من خانهٔ پرخون دل من بهرِ تماشا چه شود رنجه شوی تا[…]
اگر عالَم همه پُرخار باشد دلِ عاشق همه گلزار باشد
اگر عالَم همه پُرخار باشد دلِ عاشق همه گلزار باشد وگر بیکار گردد چرخِ گردونْ جهانِ عاشقان بر کار باشد همه غمگین شوند و جانِ عاشقْ لطیف و خرّم و عیّار باشد به عاشق دِه تو هر جا شمعِ مردهست که او را صد هزار انوار باشد وگر تنهاست عاشق نیست تنها، که با معشوقْ[…]
می گزید او آستین را شرمگین در آمدن بر سرِ کویی که پوشد جانها حلّه بدن
می گزید او آستین را شرمگین در آمدن بر سرِ کویی که پوشد جانها حلّه بدن آن طرف رندان همه شب جامهها را میکنند تا ببینی روزِ روشن ما و من بی ما و من رومیانش جامهدزد و زنگیانش جامهدوز شاد باش ای جامهدزد و آفرین ای جامه کَن سرفرازی کارِ شمع و سرسپاری کارِ[…]
روزی که مرا ز من ستانی ضایع مکن از من آنچِ دانی
روزی که مرا ز من ستانی ضایع مکن از من آنچِ دانی تا با تو چو خاص نور گردم، آن نورِ لطیفِ جاودانی تا چند کنم ز مرگ فریاد با همچو تو آبِ زندگانی گر مرگم از اوست مرگِ من باد، آن مرگ بِهْ از دمِ جوانی از خِرمنِ خویش دِه زکاتم، زان خرمن گوهر[…]
بیچاره کسی که زر ندارد وز معدنِ زر خبر ندارد
بیچاره کسی که زر ندارد وز معدنِ زر خبر ندارد بیچاره دلی که مانْد بی تو، طوطیست ولی شکر ندارد دارد هنر و هزار دولت، افسوس که آن دگر ندارد میگوید دستِ جامبخشَش ما بدْهیمش اگر ندارد بر وی ریزییم آبِ حیوان گر آب بر آن جگر ندارد بی برگان را دهیم برگی زان برگ[…]
گر من ز دست بازی هر غم پژولمی، زیرک نبودمی و خردمند گولمی
اگر آتش است یارت تو برو در او همیسوز، به شب فراق سوزان تو چو شمع باش تا روز
اگر آتش است یارت تو برو در او همیسوز، به شبِ فراقْ سوزان تو چو شمع باش تا روز
تو مخالفت همیکش تو موافقت همیکن چو لباسِ تو درانند تو لباسِ وصل میدوز
به موافقت بیابد تن و جان سماعِ[…]