-
ما به تماشای تو باِزآمدیم، جانبِ دریای تو بازآمدیم
-
دوش رفتم در میانِ مجلسِ سلطانِ خویش، بر کفِ ساقی بدیدم در صراحی جانِ خویش
دوش رفتم در میانِ مجلسِ سلطانِ خویش، بر کفِ ساقی بدیدم در صراحی جانِ خویش گفتمش ای جانِ جانِ ساقیان، بهرِ خدا پر کنی پیمانهای و نشکنی پیمان خویش خوش بخندید و بگفت ای ذوالکرم خدمت کنم، حرمتت دارم به حقّ و حرمتِ ایمان خویش ساغری آورد و بوسید و نهاد او بر کفم، پُر[…]
-
اندر مصاف ما را در پیشِ رو سپر نی، و اندر سماع ما را از نای و دف خبر نی
اندر مصاف ما را در پیشِ رو سپر نی، و اندر سماع ما را از نای و دف خبر نی ما خود فنای عشقش ما خاکِ پای عشقش، عشقیم توی بر تو، عشقیم کل، دگر نی خود را چو درنوردیم ما جمله عشق گردیم، سرمه چو سوده گردد جز مایه نظر نی هر جسم کو[…]
-
میرسد یوسُفِ مصری، همه اقرار دهید، میخرامد چو دو صد تُنگِ شکر، بار دهید
میرسد یوسُفِ مصری، همه اقرار دهید، میخرامد چو دو صد تُنگِ شکر، بار دهید جان بدان عشق سپارید و همه روح شوید، وز پیِ صَدقه از آن رنگ به گلزار دهید جمعِ رندان و حریفان همه یکرنگ شدیم، گرُویها بستانید و به بازار دهید تا که از کفر وز ایمان بنَمانَد اثری این قدح را[…]
-
اندیشه را رها کن اندر دلش مگیر زیرا برهنهای تو و اندیشه زمهریر
اندیشه را رها کن اندر دلش مگیر زیرا برهنهای تو و اندیشه زمهریر اندیشه میکنی که رهی از زحیر و رنج، اندیشه کردن آمد سرچشمهٔ زحیر ز اندیشهها برون دان بازار صنع را، آثار را نظاره کن ای سخرهٔ اثیر آن کوی را نگر که پَرَد زو مصوّرات، وان جوی را کز او شد گردنده[…]
-
ماییم در این گوشه، پنهان شده از مستی، ای دوست حریفان بین یکجان شده از مستی
ماییم در این گوشه، پنهان شده از مستی، ای دوست حریفان بین یکجان شده از مستی از جان و جهان رسته چون پسته دهان بسته دَمها زده آهسته زان راز که گفتستی ماییم در این خلوت غرقه شده در رحمت، دستی صنما دستی میزن که از این دستی عاشق شده بر پستی، بر فقر و[…]
-
ذوق روی ترشش بین که ز صد قند گذشت، گفت بس چند بود گفتمش از چند گذشت
ذوقِ روی تُرُشش بین که ز صد قند گذشت گفت پس چند بوَد گفتمش از چند گذشت
چون چنین است صنم پند مده عاشق را آهنِ سرد چه کوبی که وی از پند گذشت
تو چه پرسیش که چونی و[…]
-
ای رخِ تو حسرتِ ماه و پری، پر بگشادی به کجا میپری
ای رخِ تو حسرتِ ماه و پری، پر بگشادی به کجا میپری هین گرُوی دِهْ سِرِه آنگه برو، رفتنِ تو نیست ز ما سرسری زنده جهان ز آب حیات تو است، مستِ قَرُوی تو دلِ لاغری خود چه بوَد خاک که در چرخِ تُوست این فلکِ روشنِ نیلوفری زین بگذشتم، به خدا راست گو، رخت[…]
-
یا رب چه یار دارم شیرین شکار دارم، در سینه از نِیِ او صد مرغزار دارم
یا رب چه یار دارم شیرین شکار دارم، در سینه از نِیِ او صد مرغزار دارم قاصد به خشم آید چون سوی من گراید، گوید کجا گریزی، من با تو کار دارم من دوش ماه نو را پرسیدم از مَهِ خود، گفتا پیَش دوانم پا در غبار دارم خورشید چون برآمد گفتم چه زردرویی، گفتا[…]
-
چو عشق آمد که جان با من سپاری، چرا زوتر نگویی کـآری آری
چو عشق آمد که جان با من سپاری، چرا زوتر نگویی کـآری آری جهان سوزید ز آتشهای خوبان، جمالِ عشق و روی عشقْ باری چو جان بیند جمالِ عشق گوید شدم از دست و دست از من نداری بدیدم عشق را چون برجِ نوری، درونِ برجِ نوری اه چه ناری چو اشتر مرغِ جانها گِردِ[…]