-
با روی تو کفر است به معنی نگریدن، یا باغ صفا را به یکی تره خریدن
با روی تو کفر است به معنی نِگریدن، یا باغِ صفا را به یکی ترّه خریدن
با پرّ تو مرغانِ ضمیرِ دل ما را در جنّتِ فردوس حرام است پریدن
اندر فلکِ عشق هر آن مَه که بتابد آن ابرِ[…]
-
ای مه و ای آفتاب پیش رخت مسخره، تا چه زند زهره از آینه و جندره
ای مه و ای آفتاب پیشِ رخت مسخره، تا چه زند زُهره از آیِنه و جَندَره
پیش تو افتاده ماه بر رهِ سودای عشق، ریخته گلگونهاش یاوه شده قنجره
پنجرهای شد سماع سوی گلستانِ تو، گوش و دلِ عاشقان بر[…]
-
بازرهان خلق را از سر و از سرکشی، ای که درون دلی چند ز دل درکشی
باز رهان خلق را از سر و از سرکَشی، ای که درونِ دلی چند ز دل درکشی
ای دلِ دل جانِ جان آمد هنگام آن زنده کنی مُرده را جانبِ محشر کشی
پیرهن یوُسفی هدیه فرستی به ما تا بدرد[…]
-
بیار آن می که ما را تو بدان بفریفتی ز اول، که جان را میکند فارغ ز هر ماضی و مستقبل
بیار آن مِی که ما را تو بدان بفْریفتی ز اوّل که جان را میکند فارغ ز هر ماضیّ و مستقبل
بپوشد از تَفَش رویم به شادی حلّهٔ اطلس، بجوشد مِهر در جانم مثالِ شیر در مِرجَل
روان کن کشتیِ[…]
-
ای باده تو باشی که همه داد کنی، صد بنده به یک صبوح آزاد کنی
-
آنچ می آید ز وصفت این زمانم در دهن، بر مرید مرده خوانم اندر اندازد کفن
آنچِ می آید ز وصفت این زمانم در دهنْ بر مریدِ مرده خوانم اندراندازد کفن
خود مریدِ من نمیرد کآبِ حیوان خورده است، وانگهان از دستِ کی از ساقیان ذوالمنن
ای نجاتِ زندگان و ای حیاتِ مردگان، از درونم بتتراشی[…]
-
ای بی وفا جانی که او بر ذوالوفا عاشق نشد، قهر خدا باشد که بر لطف خدا عاشق نشد
ای بی وفا جانی که او بر ذوالوفا عاشق نشد، قهرِ خدا باشد که بر لطف خدا عاشق نشد
چون کرد بر عالم گذر سلطانِ ما زاغ البصر نقشی بدید آخِر که او بر نقشها عاشق نشد
جانی کجا باشد[…]
-
بار دیگر ملتی برساختی برساختی، سوی جان عاشقان پرداختی پرداختی
بارِ دیگر ملّتی برساختی برساختی، سوی جانِ عاشقان پرداختی پرداختی
بار دیگر در جهان آتش زدی آتش زدی، تا به هفتم آسْمان برتاختی برتاختی
پردۀ هفت آسْمان بشکافتی بشکافتی، گوی را در لامکان انداختی انداختی
سوی جانان برشدی دامنکَشان دامنکَشان، جانها را یک به یک بشناختی بشناختی
درزدی در طور سینا آتشی[…] -
ای جان مرا از غم و اندیشه خریده، جان را بستم در گل و گلزار کشیده
ای جانِ مرا از غم و اندیشه خریده، جان را به ستم در گل و گلزارْ کشیده
دیده که جهان از نظرش دور فتادهست نادیده بیاورده دگرباره بدیده
جان را سبکی داده و بُبریده ز اشغال تا دررسد اندر هوسِ[…]
-
به تن این جا به باطن در چه کاری، شکاری میکنی یا تو شکاری
به تن اینجا به باطن در چه کاری، شکاری میکنی یا تو شکاری
کز او در آیِنه ساعت به ساعت همی تابد عجب نقش و نگاری
مثالِ بازِ سلطان است هر نقش، شکار است او و میجوید شکاری