-
ای مرغگیر، دام نهانی نهادهای، بر روی دام شعرِ دخانی نهادهای
ای مرغگیر، دام نهانی نهادهای، بر روی دام شعرِ دخانی نهادهای چندین هزار مرغ بدین فن بکشتهای، پرهای کشته بهرِ نشانی نهادهای مرغانِ پاسبانِ تو هیهای میزنند، در های هویشان چه معانی نهادهای مرغانِ تشنه را به خراباتِ قربِ خویش خمها و بادههای معانی نهادهای آن خنب را که ساقی و مستیش بو نبرد، از[…]
-
دل دست به یک کاسه با شهره صنم کرده، انگشت برآورده اندر دهنم کرده
دل دست به یک کاسه با شهره صنم کرده، انگشت برآورده اندر دهنم کرده دل از سرِ غمّازی یک وعده از او گفته، درخواسته من از وی او نیز کرم کرده عشقش ز پیِ غیرت گفتا که عوض جان دِه، این گفت به جان رفته جان نیز نعم کرده از بعد چنان شهدی وز بعد[…]
-
مست گشتم ز ذوقِ دشنامش، یا رب آن مِی بِهْ است یا جامش
مست گشتم ز ذوقِ دشنامش، یا رب آن مِی بِهْ است یا جامش طرب افزاتر است از باده، آن سَقَطهای تلخآشامش بهر دانه نمیروم سوی دام، بلک از عشقِ محنتِ دامش آن مهی که نه شرقی و غربیست، نور بخشد شبش چو ایّامش خاکِ آدم پُر از عقیق چراست، تا به معدن کشد به ناکامش[…]
-
آمد آن خواجهٔ سیما ترُش، وان شکرش گشته چو سرکا ترش
آمد آن خواجهٔ سیما ترُش، وان شکرش گشته چو سرکا ترش با همگان روترش است ای عجب، یا که به بیرون خوش و با ما ترش از کرَمِ خواجه روا نیست این، با همه خوش با منِ تنها ترش زین بگذشتیم، دریغ است و حیف، آن رخِ خوش طلعتِ زیبا ترش ای ز تو خندان[…]
-
عقل از کفِ عشق خورد افیون، هش دار جنونِ عقل اکنون
عقل از کفِ عشق خورد افیون، هش دار جنونِ عقل اکنون عشقِ مجنون و عقلِ عاقل امروز شدند هر دو مجنون جِیحون که به عشقِ بحر می رفت دریا شد و محو گشت جیحون در عشق رسید بحرِ خون دید، بنْشست خرَد میانهٔ خون بر فرق گرفت موجِ خونش، می برد ز هر سوی به[…]
-
در هوایت بیقرارم روز و شب، سر ز پایت برندارم روز و شب
در هوایت بیقرارم روز و شب، سر ز پایت برندارم روز و شب روز و شب را همچو خود مجنون کنم، روز و شب را کِی گذارم روز و شب جان و دل از عاشقان میخواستند، جان و دل را میسپارم روز و شب تا نیابم آن چه در مغزِ من است یک زمانی سر[…]
-
ای عربده کرده دوش با من، مِی خورده و کرده جوش با من
-
دی چَشمِ تو رایِ سِحرِ مطلق میزد، روی تو رهِ گنبدِ ازرق میزد
-
گر مرا خار زند آن گلِ خندان بکشم، ور لبش جور کند از بنِ دندان بکشم
گر مرا خار زند آن گلِ خندان بکشم، ور لبش جور کند از بنِ دندان بکشم ور بسوزد دلِ مسکینِ مرا همچو سپند، پایکوبان شوم و سوزِ سپندان بکشم گر سرِ زلفِ چو چوگانْش مرا دور کند، همچنین سجده کنان تا بنِ میدان بکشم لعل در کوه بوَد گوهر در قلزمِ تلخ، از پی لعل[…]
-
از آبِ حیاتِ دوست بیمار نمانْد، وز گلبنِ وصلِ دوست یک خار نماند