-
حکم نو کن که شاه دورانی، سکه تازه زن که سلطانی
حکمِ نو کن که شاهِ دورانی، سکّۀ تازه زن که سلطانی
حکمِ مطلق تو راست در عالم، حاکمان قالباند و تو جانی
آن چه شاهان به خواب می جُستند چون مسلّم شدت به آسانی
همه مرغان چو دانه چینِ تو اند تو همایی میانِ مرغانی
بر سر آمد رواقِ دولتِ تو زآن[…] -
ای آفتابِ سرکشان با کهکشان آمیختی، مانند شیر و انگبین با بندگان آمیختی
ای آفتابِ سرکشان با کهکشان آمیختی، مانند شیر و انگبین با بندگان آمیختی
یا چون شرابِ جانفزا هر جزو را دادی طرب یا همچو یارانِ کرَم با خاکدان آمیختی
یا همچو عشقِ جانفدا در لاابالی مارِدی، با عقلِ پرحِرصِ شحیحِ[…]
-
یک مسئله میپرسمت ای روشنی در روشنی، آن چه فسون در می دمی غم را چو شادی میکنی
یک مسئله میپرسمت ای روشنی در روشنی، آن چه فسون در می دمی غم را چو شادی میکنی
خود در فسون شیرینلبی مانند داود نبی آهن چو مومی میشود بر میکَنیش از آهنی
نی، بلکِ شاهِ مطلقی به گلبرگِ مَلَک[…]
-
آواز داد اختر بس روشن است امشب، گفتم ستارگان را مه با من است امشب
آواز داد اختر بس روشن است امشب، گفتم ستارگان را مه با من است امشب
بر رُو به بامِ بالا از بهر الصّلا را، گل چیدن است امشب مِی خوردن است امشب
تا روز دلبرِ ما اندر بر است چون[…]
-
دل دی خراب و مست و خوش هر سو همیافتاد از او، در گلبنش جان صد زبان چون سوسن آزاد از او
دل دی خراب و مست و خوش هر سو همی افتاد از او، در گلبنش جان صد زبان چون سوسن آزاد از او
دلها چو خسرو از لبش شیرین چو شکّر تا ابد، گر یک زمان پنهان شود نالند چون فرهاد از او
[…] -
هیچ خمری بی خماری دیدهای، هیچ گل بی زخمِ خاری دیدهای
هیچ خَمری بی خماری دیدهای، هیچ گل بی زخمِ خاری دیدهای
در گلستانِ جهانِ آب و گل بی خزانی نو بهاری دیدهای
چونکِ غم پیش آیدت در حق گریز، هیچ چون حق غمگساری دیدهای
[…] -
مگریز ز آتش که چنین خام بمانی، گر بجْهی از این حلقه در آن دام بمانی
مگْریز ز آتش که چنین خام بمانی، گر بجْهی از این حلقه در آن دام بمانی مگریز ز یارانْ تو چو باران و مکش سر، گر سر کشی سرگشتهٔ ایّام بمانی با دوست وفا کن که وفا وامِ الست است، ترسم که بمیریّ و در این وام بمانی بگْرفت تو را تاسه و حالِ تو[…]
-
آینهای بزدایم از جهت منظر من، وای از این خاک تنم تیره دل اکدر من
آیِنهای بزدایم از جهتِ منظرِ من وای از این خاکِ تنم تیره دلِ اکدر من
رفت شب و این دلِ من پاک نشد از گِلِ من، ساقی مستقبلِ من کو قدحِ احمرِ من
رفت دریغا خرِ من مردِ به ناگه خرِ من شُکر که سرگینِ خری دور شدهست از درِ من
مرگِ[…] -
بیا ای زیرک و بر گول میخند، بیا ای راهدان بر غول میخند
بیا ای زیرک و بر گول میخند، بیا ای راهدان بر غول میخند
چو در سلطانِ بی علّت رسیدی هلا بر علّت و معلول میخند
اگر بر نفْسِ نحسی دیو شد چیرْ برو بر خاذل و مخذول میخند
ای ساقی و دستگیرِ مستان، دل را ز وفای مستْ مستان
ای ساقی تشنگانِ مخمور، بس تشنه شدند مِیپرستان
از دست به دست مِی روان کن، بر دست مگیر مکر و دستان
سررشتهٔ نیستی به ما دِه، در حسرتِ نیستند هستان
چون قیصر ما به قیصریهست ما را منشان به آبِلِستان
هر[…]