-
بمشو همره مرغان که چنین بیپر و بالی، چو نه میری نه وزیری بن سبلت به چه مالی
بمَشو همرهِ مرغان که چنین بی پر و بالی، چو نه میری نه وزیری بُنِ سبلت به چه مالی
چو هیاهویْ برآریّ و نبینند سپاهی بشناسند همه کس که تو طبلیّ و دوالی
چو خلیفه پسری تو بنِهْ آن طبل[…]
-
عاشقی و بی وفایی کار ماست، کار کار ماست چون او یار ماست
عاشقیّ و بی وفایی کارِ ماست، کار کارِ ماست چون او یار ماست
قصدِ جانِ جملۀ خویشان کنیم، هر چه خویشِ ما کنون اغیار ماست
عقل اگر سلطانِ این اقلیم شد همچو دزد آویخته بر دار ماست
[…] -
آنچ روی تو کند نور رخ خور نکند، و آنچ عشق تو کند شورش محشر نکند
آنچِ روی تو کند نورِ رخِ خَور نکند، و آنچِ عشقِ تو کند شورشِ محشر نکند
هر که بیند رخِ تو جانب گلشن نرود، هر که داند لبِ تو قصّۀ ساغر نکند
چون رسد طرّۀ تو مُشک دگر دم نزند،[…]
-
آخر مراعاتی بکن مر بیدلان را ساعتی، ای ماه رو تشریف ده مر آسمان را ساعتی
آخِر مراعاتی بکن مر بیدلان را ساعتی، ای ماهرو تشریف دِهْ مر آسمان را ساعتی
ای آن که هستت در سخن مستیِّ مِیهای کهن دلداریی تلقین بکن مر ترجمان را ساعتی
تن چون کمانم دل چو زِه ای جان کمان[…]
-
تا دلبر خویش را نبینیم جز در تک خون دل نشینیم
تا دلبرِ خویش را نبینیم جز در تکِ خونِ دل نَشینیم
ما بِهْ نشویم از نصیحت چون گمرهِ عشقِ آن بِهینیم
اندر دلِ درد خانه داریم، درمان نبوَد چو همچنینیم
در حلقۀ عاشقان قدسی[…]
-
بویی ز گردون میرسد با پرسش و دلداریی، از دام تن وا میرهد هر خسته دل اشکاریی
بویی ز گردون میرسد با پرسش و دلداریی، از دامِ تن وا میرهد هر خستهدل اشکاریی
هر مرغ صدپر میشود سوی ثریّا میپرد هر کوه و لنگر زین صلا دارد دگر رَهواریی
مرغانِ ابراهیم بین با پاره پاره گشتگی اجزای هر تن سوی سر برداشته طیّاریی
ای جزو چون بر میپری چون[…] -
تو مرا می بده و مست بخوابان و بهل، چون رسد نوبت خدمت نشوم هیچ خجل
تو مرا مِی بده و مست بخوابان و بهل، چون رسد نوبتِ خدمت نشوم هیچ خجل
چو گهِ خدمتِ شه آید من میدانم گر ز آب و گلم ای دوست نیَم پای به گِل
در نمازش چو خروسم سبک و[…]
-
شب شد ای خواجه ز کی آخر آن یار تو کو، یار خوش آواز تو آن خوش دم و شش تار تو کو
شب شد ای خواجه، ز کِی آخر، آن یارِ تو کو، یارِ خوشآوازِ تو آن خوشدَم و شش تارِ تو کو
یارِ لطیفِ ترِ تو خفته بوَد در برِ تو، خفته کند نالۀ خوش، خفتۀ بیدارِ تو کو
گاه نِماییش[…]
-
کل عقل بوصلکم مدهش، کل خد ببینکم مخدش
کل عقل بوصلکم مدهش، کل خد ببینکم مخدش
مست گشتم ز طعنه و لافش، دُردیَش خوشتر است یا صافش
بصر العقل من جلالتکم، مثل الترک عینه اخفش
کر شوم تا بلندتر گوید هر که[…]
-
جمله یاران تو سنگند و تویی مرجان چرا، آسمان با جملگان جسمست و با تو جان چرا
جمله یارانِ تو سنگند و تویی مرجان چرا، آسمان با جملگان جسم است و با تو جان چرا
چون تو آیی جزو جزوم جمله دستک می زنند، چون تو رفتی جمله افتادند در افغان چرا
با خیالت جزو جزوم میشود[…]