-
ای جانک من چونی یک بوسه به چند ای جان، یک تنگ شکر خواهم زان شکرقند ای جان
ای جانَکِ من چونی، یک بوسه به چند ای جان، یک تنگِ شکر خواهم زان شکّرقند ای جان
ای جانَکِ خندانم من خوی تو می دانم تو خوی شکر داری بالله که بخند ای جان
من مردِ خریدارم من میل[…]
-
به شکرخنده بتا نرخ شکر میشکنی، چه زند پیش عقیق تو عقیق یمنی
به شکرخنده بتا نرخِ شَکَر میشکنی، چه زَنَد پیشِ عقیقِ تو عقیقِ یمنی
گلرخا سوی گلستان دو سه هفته بمَرو تا ز شرمِ تو نریزد گلِ سرخِ چمنی
گل چه باشد که اگر جانبِ گردون نگری سرنگون زهره و مه[…]
-
روز باران است و ما جو می کنیم، بر امید وصل دستی می زنیم
روزِ باران است و ما جو می کَنیم، بر امیدِ وصلْ دستی می زنیم
ابرها آبستن از دریای عشق، ما ز ابرِ عشق هم آبستنیم
تو مگو مطرب نیَم، دستی بزن، تو بیا ما خود تو را مطرب کنیم
اگر تو نیستی در عاشقی خام بیا مگْریز از یارانِ بدنام
تو آن مرغی که میلِ دانه داری، نباشد در جهان یک دانه بی دام
مکن ناموس و با قلّاش بنْشین که پیشِ عاشقان چه خاص و چه عام
ایا خورشیدِ بر گردون سواره، به حیله کرده خود را چون ستاره
گهی باشی چو دل اندر میانه گهی آیی نشینی بر کناره
گهی از دورِ دور استاده باشی که من مرد غریبم در نظاره
فراغتی دهدم عشقِ تو ز خویشاوند، از آنکِ عشق تو بنیاد عافیت برکند
از آنکِ عشق نخواهد بجز خرابی کار، از آنکِ عشق نگیرد ز هیچ آفتْ پند
چه جای مال و چه نامِ نکو و حرمت و بوش، چه خان و مان و سلامت چه اهل و یا فرزند
که جانِ[…] -
مرا هر دم همی گویی که برگو قطعه شیرین، به هر بیتی یکی بوسه بده پهلوی من بنشین
مرا هر دم همیگویی که برگو قطعۀ شیرین، به هر بیتی یکی بوسه بده پهلوی من بنشین
زهی بوسه زهی بوسه زهی حلوا و سنبوسه، برآرد شیر از سنگی که عاجز گشت از او میتین
تو بوسۀْ عشق را دیدی[…]
-
ای سنگدل تو جان را دریای پرگهر کن، ای زلفِ شب مثالش در نیم شب سحر کن
ای سنگدل تو جان را دریای پُرگهر کن، ای زلفِ شبمثالش در نیمشب سحر کن
چنگی که زد دل و جان در عشقْ بانوا کن، نِیهای بی زبان را زان شَهد پُرشکر کن
چون صد هزار دُر در سمع و[…]
-
ای دریغا که شب آمد همه از هم ببُریم، مجلس آخر شد و ما تشنه و مخمورسریم
ای دریغا که شب آمد همه از هم ببریم، مجلس آخر شد و ما تشنه و مخمورسریم
رفت این روزِ دراز و درِ حس گشت فراز، ز اوّلِ روز خماریم به شب زان بتریم
باطنِ ما چو فلک تا به[…]
-
دیده حاصل کن دلا آنگه ببین تبریز را، بی بصیرت کی توان دیدن چنین تبریز را
دیده حاصل کن دلا آنگه ببین تبریز را، بی بصیرت کِی توان دیدن چنین تبریز را
هر چه بر افلاکِ روحانیست از بهر شرف مینهد بر خاکْ پنهانی جبین تبریز را
پا نهادی بر فلک از کبر و نخوت بی[…]