-
ای مه و ای آفتاب پیش رخت مسخره، تا چه زند زهره از آینه و جندره
ای مه و ای آفتاب پیشِ رخت مسخره، تا چه زند زُهره از آیِنه و جَندَره
پیش تو افتاده ماه بر رهِ سودای عشق، ریخته گلگونهاش یاوه شده قنجره
پنجرهای شد سماع سوی گلستانِ تو، گوش و دلِ عاشقان بر[…]
-
بازرهان خلق را از سر و از سرکشی، ای که درون دلی چند ز دل درکشی
باز رهان خلق را از سر و از سرکَشی، ای که درونِ دلی چند ز دل درکشی
ای دلِ دل جانِ جان آمد هنگام آن زنده کنی مُرده را جانبِ محشر کشی
پیرهن یوُسفی هدیه فرستی به ما تا بدرد[…]
-
سر نیست کز تو بر سر خنجر نمیشود، تا سر نمیشود غمت از سر نمیشود
سر نیست کز تو بر سر خنجر نمیشود، تا سر نمیشود غمت از سر نمیشود
از شستِ عشقِ نو نپرد هیچ ناوکی، کان با قضای چرخ برابر نمیشود
هر دم به تیرِ غمزه بریزی هزار خون وین طُرفهتر که تیرِ[…]
-
آنچ می آید ز وصفت این زمانم در دهن، بر مرید مرده خوانم اندر اندازد کفن
آنچِ می آید ز وصفت این زمانم در دهنْ بر مریدِ مرده خوانم اندراندازد کفن
خود مریدِ من نمیرد کآبِ حیوان خورده است، وانگهان از دستِ کی از ساقیان ذوالمنن
ای نجاتِ زندگان و ای حیاتِ مردگان، از درونم بتتراشی[…]
-
ای بی وفا جانی که او بر ذوالوفا عاشق نشد، قهر خدا باشد که بر لطف خدا عاشق نشد
ای بی وفا جانی که او بر ذوالوفا عاشق نشد، قهرِ خدا باشد که بر لطف خدا عاشق نشد
چون کرد بر عالم گذر سلطانِ ما زاغ البصر نقشی بدید آخِر که او بر نقشها عاشق نشد
جانی کجا باشد[…]
-
بار دیگر ملتی برساختی برساختی، سوی جان عاشقان پرداختی پرداختی
بارِ دیگر ملّتی برساختی برساختی، سوی جانِ عاشقان پرداختی پرداختی
بار دیگر در جهان آتش زدی آتش زدی، تا به هفتم آسْمان برتاختی برتاختی
پردۀ هفت آسْمان بشکافتی بشکافتی، گوی را در لامکان انداختی انداختی
سوی جانان برشدی دامنکَشان دامنکَشان، جانها را یک به یک بشناختی بشناختی
درزدی در طور سینا آتشی[…] -
به تن این جا به باطن در چه کاری، شکاری میکنی یا تو شکاری
به تن اینجا به باطن در چه کاری، شکاری میکنی یا تو شکاری
کز او در آیِنه ساعت به ساعت همی تابد عجب نقش و نگاری
مثالِ بازِ سلطان است هر نقش، شکار است او و میجوید شکاری
گهی در گیرم و گه بام گیرم، چو بینم روی تو آرام گیرم
زبونِ خاص و عامم در فراقت، بیا تا ترکِ خاص و عام گیرم
دلم از غم گریبان می دراند که کِی دامانِ آن خوشنام گیرم
سوی آن سلطانِ خوبان الرحیل، سوی آن خورشیدِ جانان الرحیل
کاروانِ بس گران آهنگ کرد، هین سبکتر ای گرانان الرحیل
سوی آن دریای مردیّ و بقا مردوار ای مردمان هان الرحیل
آفتابِ روی شه عالم گرفت صبح شد ای پاسبانان الرحیل
همچو[…] -
ما قحطیان تشنه و بسیارخوارهایم، بیچاره نیستیم که درمان و چارهایم
ما قحطیان تشنه و بسیارخوارهایم، بیچاره نیستیم که درمان و چارهایم
در بزمْ چون عَقار و گهِ رزم ذوالفقار، در شُکر همچو چَشمه و در صبر خارهایم
ما پادشاهِ رشوتباره نبودهایم، بل پارهدوزِ خرقۀ دلهای پارهایم