-
مستِ مِیِ عشق را حیا نی، وین بادهٔ عشق را بها نی
مستِ مِیِ عشق را حیا نی، وین بادهٔ عشق را بها نی آن عشق چو بزم و باده جان را می نوشد و ممکنِ صلا نی با عقل بگفت ماجراها، جان گفت که وقت ماجرا نی از روح بجُستم آن صفا گفت آن هست صفا ولی ز ما نی گفتم که مکن نهان از این[…]
-
به شکرخنده اگر میببَرَد دل ز کسی، میدهد در عوضش جانِ خوشی بوالهوسی
به شکرخنده اگر میببَرَد دل ز کسی، میدهد در عوضش جانِ خوشی بوالهوسی گه سحر حمله برَد بر دو جهان خورشیدش، گه به شب گشت کند بر دل و جان چون عَسَسی گه بگوید که حذر کن شهِ شطرنج منم، بیدَقی گر ببری من برَم از تو فرَسی طوطیانند که خود را بکُشند از غیرت،[…]
-
ز هدهدانِ تفکّر چو دررسید نشانش، مراست ملکِ سلیمان چو نقد گشت عیانش
ز هدهدانِ تفکّر چو دررسید نشانش مراست ملکِ سلیمان چو نقد گشت عیانش پری و دیو نداند ز تختگاهِ بلندش، که تختِ او نظر است و بصیرت است جهانش زبانِ جملهٔ مرغان بداند او به بصیرت، که هیچ مرغ نداند به وهمِ خویش زبانش نشانِ سکّهٔ او بین به هر درست که نقد است، و[…]
-
جانِ من است او هِی مزنیدش، آنِ من است او هی مبریدش
جانِ من است او هِی مزنیدش، آنِ من است او هی مبریدش آبِ من است او نانِ من است او، مثل ندارد باغِ امیدش باغ و جنانش آبِ روانش، سرخی سیبش سبزی بیدش متّصل است او، معتدل است او، شمعِ دل است او، پیش کشیدش هر که ز غوغا وز سرِ سودا سر کشد این[…]
-
شاگردِ تو می باشم گر کودن و کژپوزم، تا زان لبِ خندانت یک خنده بیاموزم
شاگردِ تو می باشم گر کودن و کژپوزم، تا زان لبِ خندانت یک خنده بیاموزم ای چشمهٔ آگاهی، شاگرد نمیخواهی، چه حیله کنم تا من خود را به تو دردوزم باری ز شکافِ در برقِ رخِ تو بینم، زان آتشِ دهلیزی صد شمع برافروزم یک لحظه بَری رختم در راه که عشّارم، یک لحظه رَوی[…]
-
ما به سلیمان خوشیم دیو و پری گو مباش، حُسنِ تو از حد گذشت شیوهگری گو مباش
ما به سلیمان خوشیم دیو و پری گو مباش، حُسنِ تو از حد گذشت شیوهگری گو مباش هست درستِ دلم مُهرِ تو ای حاصلم، جانِ زرینم بس است مُهرِ زری گو مباش عشق کدام آتش است کو همه را دلکش است، چاکری او خوش است ملک و سری گو مباش برکن از کارْ تو دست[…]
-
باده بده باد مده وز خودمان یاد مده، روزِ نشاط است و طرب، برمنِشین، داد مده
باده بده باد مده وز خودمان یاد مده، روزِ نشاط است و طرب، برمنِشین، داد مده آمدهام مستِ لقا کشتهٔ شمشیر فنا، گر نه چنینم تو مرا هیچ دلِ شاد مده خواجه تو عارف بُدهای، نوبتِ دولت زدهای، کاملِ جان آمدهای، دست به استاد مده در دِهِ ویرانهٔ تو گنج نهان است ز هو، هین[…]
-
ز بُردابردِ عشقِ او چو بشنید این دلِ پاره، برآمد از وجودِ خویش و هر دو کّـون یکباره
ز بُردابردِ عشقِ او چو بشنید این دلِ پاره، برآمد از وجودِ خویش و هر دو کّـون یکباره به بحرِ نیستی درشد، همه هستی محقّر شد، به ناگه شعلهای برشد شگرف از جانِ خونخواره کجا اسراربین آمد دمی کز کِبر و کین آمد، حیاتی کز زمین آمد بوَد در بحرِ بیچاره الا ای جانِ انسانی،[…]
-
یکی ماهی همیبینم برون از دیده در دیده، نه او را دیدهای دیده نه او را گوش بشنیده
یکی ماهی همیبینم برون از دیده در دیده، نه او را دیدهای دیده نه او را گوش بشْنیده زبان و جان و دل را من نمیبینم مگر بیخود، از آن دم که نظر کردم در آن رخسار دزدیده گر افلاطون بدیدستی جمال و حُسنِ آن مه را، ز من دیوانهتر گشتی ز من بتّر بشوریده[…]
-
ننگ عالم شدن از بهر تو ننگی نبود، با دل مرده دلان حاجت جنگی نبود
ننگِ عالم شدن از بهرِ تو ننگی نبْوَد، با دلِ مردهدلان حاجتِ جنگی نبوَد
عشقْ شیرینی جان است و همه چاشنی است چاشنیّ و مزه را صورت و رنگی نبود
عشق شاخیست ز دریا که درآید در دل، جای دریا[…]