-
مرا چون ناف بر مستی بریدی ز من چه ساقیا دامن کشیدی
مرا چون ناف بر مستی بریدی ز من چه ساقیا دامن کشیدی چنین عشقی پدید آری به هر دم، پدید آرندهای چون ناپدیدی دهل پیدا دهلزن چونست پنهان، زهی قفل و زهی این بیکلیدی جنونِ طُرفه پیدا گشت در جان، جنون را عقلها کرده مُریدی هزاران رنگ پیدا شد از آن خُم، منزّه از کبودیّ[…]
-
بیا بوسه به چند است از آن لعلِ مثمّن، اگر بوسه به جانیست فریضه است خریدن
بیا بوسه به چند است از آن لعلِ مثمّن، اگر بوسه به جانیست فریضه است خریدن چو آن بوسهٔ پاک است نه اندر خورِ خاک است، شوم جانِ مجرّد برون آیم از این تن مرا بحرِ صفا گفت که کامی نرسد مفت، گر آن گوهر با توست صدف را هله بشکن پی بوسهٔ گُل را[…]
-
گرت هست سرِ ما سر و ریش بجنبان، وگر عاشقِ شاهی روان باش به میدان
گرت هست سرِ ما سر و ریش بجنبان، وگر عاشقِ شاهی روان باش به میدان صلا روزِ وصال است، همه جاه و جمال است، همه لطف و کمال است زهی نادره سلطان کجایی تو کجایی، نه از حلقه مایی، وگر خود به بهشتی چه خوش باشد بیجان یکی چرب زبانی یکی جان و جهانی، از[…]
-
هر چند بیگه آیی بیگاهخیزِ مایی، ای خواجه خانه بازآ، بیگاه شد، کجایی
هر چند بیگه آیی بیگاهخیزِ مایی، ای خواجه خانه بازآ، بیگاه شد، کجایی برگِ قفس نداری، جز ما هوس نداری، یکتا چو کس نداری برخیز از دوتایی جان را به عشق واده، دل بر وفای ما نِه، در ما رَوی تو را بِهْ، کز خویشتن برآیی بگذر ز خشک و از تر بازآ به خانه[…]
-
آمدم من بی دل و جان ای پسر، رنگ من بین نقشْ برخوان ای پسر
آمدم من بی دل و جان ای پسر، رنگ من بین نقشْ برخوان ای پسر نی، غلط، من نامدم تو آمدی، در وجودِ بنده پنهان ای پسر همچو زر یک لحظه در آتش بخند تا ببینی بختِ خندان ای پسر در خراباتِ دلم اندیشههاست، در هم افتاده چو مستان ای پسر پایْ دار و شور[…]
-
جانِ خاکِ آن مَهی که خداش است مشتری، آن کس ملک ندید و نه انسان و نی پری
جانِ خاکِ آن مَهی که خداش است مشتری، آن کس ملک ندید و نه انسان و نی پری چون از خودی برون شد او آدمی نمانْد، او راست چشمِ روشن و گوشِ پیمبری تا آدمیست آدمی و تا ملک ملک، بستهست چشمِ هر دو از آن جان و دلبری عالم به حکمِ اوست مر او[…]
-
در مجلسِ آن رُستم در عربده بنشستم، صد ساغر بشکستم، آهسته، که سرمستم
در مجلسِ آن رُستم در عربده بنشستم، صد ساغر بشکستم آهسته که سرمستم ای منکر هر زنده، خنبک زنی و خنده، ای هم خر و خربنده، آهسته که سرمستم ای عاقلِ چون لنگر، ای روت چو آهنگر، در دلبرِ ما بنگر، آهسته که سرمستم تو شخصکِ چوبينی، گر پيشترک شينی صد دجلهٔ خون بينی، آهسته[…]
-
چونکِ در باغت به زیرِ سایهٔ طوبیستم، گرم در کار آمدم، موقوفِ مطرب نیستم
چونکِ در باغت به زیرِ سایهٔ طوبیستم، گرم در کار آمدم، موقوفِ مطرب نیستم همچو سایه بر طوافم گِردِ نورِ آفتاب، گه سجودش می کنم گاهی به سر می ایستم گه درازم گاه کوته همچو سایه پیشِ نور، جمله فرعونم چو هستم چون نیَم موسیستم من میانِ اصبعینِ حکمِ حقّم چون قلم، در کفِ موسیٰ[…]
-
ای خان و مان بمانده و از شهر خود جدا، شاد آمدیت از سفرِ خانهٔ خدا
ای خان و مان بمانده و از شهر خود جدا، شاد آمدیت از سفرِ خانهٔ خدا
روز از سفر به فاقه و شبها قرارْ نی، در عشقِ حجِّ کعبه و دیدارِ مصطفا
مالیده رو و سینه در آن قبله گاهِ[…]
-
نعیمِ تو نَه از آن است که سیر گردد جان، مرا به خوانِ تو باید هزار حلق و دهان
نعیمِ تو نَه از آن است که سیر گردد جان، مرا به خوانِ تو باید هزار حلق و دهان بیا که آبِ حیاتیّ و بنده مستسقی، نه بندهراست ملامت نه لطفراست کران بیا که بحرِ معلّق تویی و من ماهی، میانِ بحرم و این بحر را که دید میان ز بحرِ توست یکی قطره آبِ[…]