-
سر فروکن به سحر کز سرِ بازار نظر، طبلهٔ کالبد آوردهام آخر، بنگر
سر فروکن به سحر کز سرِ بازار نظر، طبلهٔ کالبد آوردهام آخر، بنگر بر سرِ کوی تو پُر طبلهٔ من بین و بخر، شانهها و شبهها و سره روغنها تر شبهٔ من غمِ تو روغنِ من مرهمِ تو، شانهام محرمِ آن زلفِ پر از فتنه و شر از فراقت تلفم گشته خیالت علفم که دلم[…]
-
بیا ای جانِ نو داده جهان را، ببر از کار عقل کاردان را
بیا ای جانِ نو داده جهان را، ببر از کار عقل کاردان را چو تیرم تا نپرّانی نپرّم، بیا بارِ دگر پر کن کمان را ز عشقت باز طشت از بام افتاد، فرست از بام باز آن نردبان را مرا گویند بامش از چه سوی است، از آن سویی که آوردند جان را از آن[…]
-
دلارامْ نهان گشته ز غوغا، همه رفتند و خِلوت شد، برون آ
دلارامْ نهان گشته ز غوغا، همه رفتند و خِلوت شد، برون آ برآور بنده را از غرقهٔ خون، فرح دِه روی زردم را ز صفرا کنار خویش دریا کردم از اشک، تماشا چون نیایی سوی دریا چو تو در آیْنه دیدی رخِ خود، از آن خوشتر کجا باشد تماشا غلط کردم در آیینه نگنجی، ز[…]
-
ای روزِ مبارک و خجسته، ما جمع و تو در میان نشسته
ای روزِ مبارک و خجسته، ما جمع و تو در میان نشسته ای همنفسِ همیشه پیشآ تا زنده شود دمی شکسته پیغامِ دل است این دو سه حرف، بشنو سخنِ شکسته بسته یک بار بگو که بندهٔ من، کآزاد شوم ز رنج و رسته آن دست ز روی خویش برگیر تا گل چینیم دسته دسته[…]
-
زین دودناک خانه گشادند روزنی، شد دود و اندر آمد خورشیدِ روشنی
زین دودناک خانه گشادند روزنی، شد دود و اندر آمد خورشیدِ روشنی آن خانه چیست، سینه و آن دود چیست، فکر، ز اندیشه گشت عیشِ تو اشکسته گردنی بیدار شو، خلاص شو از فکر و از خیال، یا رب، فرست خفتهٔ ما را دهل زنی خفته هزار غم خورَد از بهرِ هیچ چیز، در خواب[…]
-
امروز سماع است و مدام است و سقایی، گردان شده بر جمع قدحهای عطایی
امروز سماع است و مدام است و سقایی، گردان شده بر جمع قدحهای عطایی فرمانِ سقی الله رسیدهست بنوشید، ای تن همه جان شو نه که زِ اِخوان صفایی ای دُور چه دُوری تو و ای روز چه روزی، وی گلشنِ اقبال چه بابرگ و نوایی از خاک برویند در این دُور خلایق، کاین نفخهٔ[…]
-
آن کانِ نبات تُنگِ شکّر نآمد، وان آبِ حیات بحرِ گوهر نامد
-
آن عشق که برق و بوش تا فرق رسید، عالم همه خورد کار با دلق رسید
-
آن جاه و جمالی که جهانافروز است، وان صورت پنهان که طرب را روز است
-
امروز در اين شهر نفير است و فغانی، از جادوی چَشمِ يکی شعبدهخوانی
امروز در اين شهر نفير است و فغانی، از جادوی چَشمِ يکی شعبدهخوانی در شهر به هر گوشه يکی حلقه به گوشیست، از عشقِ چنين حلقه ربا چربزبانی بی زخم نيابی تو در اين شهر يکی دل، از تيرِ نظرهای چنين سخته کمانی ای شهر چه شهری تو که هر روزِ تو عيد است، ای[…]