-
چو در عهد و وفا دلدار مایی، چو خوانیمت چرا دلوار نایی
چو در عهد و وفا دلدار مایی، چو خوانیمت چرا دلوار نایی چو الحمدت همی خوانیم پیوست، که چون الحمد دفع رنجهایی درآ در سینهها کآرامِ جانی، درآ در دیدها که توتیایی فرو کن سر ز روزنهای دلها که چاره نیست هیچ از روشنایی چو عقلی، بیتو دیوانه شود مرد، چو جانی، کس نمیداند کجایی[…]
-
ای آنک پای صدق برین راه میزنی، دو کون با توست، چو تو همدم منی
ای آنکِ پای صدق برین راه میزنی، دو کون با توست، چو تو همدم منی هیچ از تو فوت نیست همه با تو حاضر است، ای از درختِ بخت شده شاد و منحنی هر سیب و آبیای که شکافی به دستِ خویش بیرون زند ز باطنِ آن میوه روشنی زان روشنی بزاید یک روشنیِّ نو،[…]
-
زین دودناک خانه گشادند روزنی، شد دود و اندر آمد خورشیدِ روشنی
زین دودناک خانه گشادند روزنی، شد دود و اندر آمد خورشیدِ روشنی آن خانه چیست، سینه و آن دود چیست، فکر، ز اندیشه گشت عیشِ تو اشکسته گردنی بیدار شو، خلاص شو از فکر و از خیال، یا رب، فرست خفتهٔ ما را دهل زنی خفته هزار غم خورَد از بهرِ هیچ چیز، در خواب[…]
-
ای یار گرمدار و دلارام گرمدار، پیشآ به دستِ خویش سرِ بندگان بخار
ای یار گرمدار و دلارام گرمدار، پیشآ به دستِ خویش سرِ بندگان بخار خاکِ تو ایم و تشنهٔ آب و نباتِ تو، در خاکِ خویش تخمِ سخا و وفا بکار تا بردمد ز سینه و پهنای این زمین آن سبزههای نادر و گلهای پُرنگار وز هر چَهی برآید از عکس روی تو سرمست یوسُفی قمرینرویِ[…]
-
بیا ای عشقِ سلطانوش دگر باره چه آوردی، که برّ و بحر از جودت بدزدیده جوامردی
بیا ای عشقِ سلطانوش دگر باره چه آوردی، که برّ و بحر از جودت بدزدیده جوامردی خرامان مست میآیی قدح در دست میآیی، که صافانِ همه عالم غلامِ آن یکی دُردی کمینه جامِ تو دریا، کمینه مهرهات جوزا، کمینه پشّهات عنقا، کمینه پیشهات مردی ز رنجوری چه دلشادم، که تو بیمار-پُرس آیی، ز صحّت نیک[…]
-
تا ساقی ما تویی به یاری، کفر است و حرام هوشیاری
تا ساقیِ ما تویی به یاری کفر است و حرامْ هوشیاری
ای عقل اگرچه بس عزیزی در مست نظر مکن به خواری
گر آن داری نکو نظر کن کان کو دارد تو آن نداری*
[…] -
در جهان آمد و روزی دو به ما رخ بنمود، آنچنان زود برون شد که ندانم که که بود
در جهان آمد و روزی دو به ما رخ بنمود، آنچنان زود برون شد که ندانم که که بود گفتم از بهرِ خدا ای سره مهمانِ عزیز، اینچنین زود کنی معتقدان را بدرود گفت کس دید درین عالم یک روزِ سپید، که سیاه آبه نباریدش از این چرخ کبود از برای کششِ ما و سفر[…]
-
هله، رفتیم و گرانی ز جمالت بردیم، روی ازینجا به جهانی عجبی آوردیم
هله، رفتیم و گرانی ز جمالت بردیم، روی ازینجا به جهانی عجبی آوردیم دوست یک جامِ پر از زهر چو آورد به پیش، زهر چون از کفِ او بود به شادی خوردیم گفت خوش باش که بخشیمْت صدجانِ دگر، ما کسی را به گزافه ز کجا آزردیم گفتم ای جان، چو تُوی از تنِ ما[…]
-
ای بازگشتِ جانها در وقتِ جان پريدن، وقتِ کفن بريدن، وقتِ قبا دريدن
ای بازگشتِ جانها در وقتِ جان پريدن، وقتِ کفن بريدن، وقتِ قبا دريدن ای گفته جان چه باشد يا آن جهان چه باشد، ای جان به لب رسيدی، آمد گهِ رسيدن ای دل که کف گشودی، از اين آن ربودی، چيزی نماندت ای دل، الّا که دل طپيدن گه سيم و زر کشيدی، گه سيمبر[…]
-
ای فتنهٔ انگیخته، صد جان به هم آمیخته، ای خون ترکان ریخته، با لولیان بگریخته
ای فتنهٔ انگیخته صد جان به هم آمیخته ای خونِ تُرکان ریخته با لولیان بگْریخته
در سایهٔ آن لطفِ تو آخر گشایم قلفِ تو در سر نشسته الْفِ تو زان طرّهٔ آویخته
از چشم بردی خوابها زین غرقهٔ گردابها زان[…]