-
آن سرخقبایی که چو مهِ پار برآمد، امسال در این خرقهٔ زنگار برآمد
آن سرخقبایی که چو مهپار برآمد امسال در این خرقهٔ زنگار برآمد آن ترک که آن سال به یغماش بدیدی آن است که امسال عربوار برآمد آن یار همان است اگر جامه دگر شد، آن جامه به در کرد و دگربار برآمد آن باده همان است اگر شیشه بدل شد، بنگر که چه خوش بر[…]
-
برانید برانید که تا بازنمانید، بدانید بدانید که در عینِ عیانید
برانید برانید که تا بازنمانید، بدانید بدانید که در عینِ عیانید بتازید بتازید که چالاک سوارید، بنازید بنازید که خوبانِ جهانید چه دارید چه دارید که آن یار ندارد، بیارید بیارید در این گوش بخوانید پرندوش پرندوش خرابات چه سان بُد، بگویید بگویید اگر مستِ شبانید شرابیست شرابیست خدا را پنهانی که دنیا و شما[…]
-
بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید، در این عشق چو مردید همه روح پذیرید
بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید، در این عشق چو مردید همه روح پذیرید بمیرید بمیرید و زین مرگ مترسید کز این خاک برآیید سماوات بگیرید بمیرید بمیرید و زین نفس ببرّید، که این نفس چو بند است و شما همچو اسیرید یکی تیشه بگیرید پی حفرهٔ زندان، چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید[…]
-
هر روز بامداد سلام علیکما، آن جا که شه نشیند و آن وقتِ مرتضا
هر روز بامداد سلام علیکما، آن جا که شه نشیند و آن وقتِ مرتضا دل ایستاد پیشش بسته دو دست خویش تا دست شاه بخشد پایانْ زر و عطا جان مستِ کاس و تا ابدالدهر گهگهی بر خوانِ جسم کاسه نهد دل نصیبِ ما تا زان نصیب بخشد دستِ مسیحِ عشق، مر مرده را سعادت[…]
-
اگر امشب برِ من باشی و خانه نروی، یا علی شیرِ خدا باشی یا خود علوی
اگر امشب برِ من باشی و خانه نروی، یا علی شیرِ خدا باشی یا خود علوی اندک اندک به جنون راه بری از دَمِ من، برهی از خرد و ناگه دیوانه شوی کهنه و پیر شدی زین خرد پیر گریز تا بهار تو نماید گل و گلزار نوی به خیالی به من آیی به خیالی[…]
-
یا راهبا انظر الی مصباح، متشعشعا و استغن عن اصباح
یا راهبا انظر الی مصباح، متشعشعا و استغن عن اصباح انظر الی راح تناهی لطفه، و سبی النهی یا لطفها من راح فالراح نسخ للعقول بنوره، کالشمس عزل للنجوم و ماح الجد یسجد راحنا متخاضعا، و اعوذ من راح یزید مزاحی اهل المزاح و اهل راحهالک، لا خیر فیهم مسکرا او صاحی العقل مساح الزمان[…]
-
مها به دل نظری کن که دل تو را دارد، که روز و شب به مراعاتت اقتضا دارد
مها به دل نظری کن که دل تو را دارد، که روز و شب به مراعاتت اقتضا دارد ز شادی و ز فرح در جهان نمیگنجد که چون تو یارِ دلارام خوشلقا دارد همیرسد به گریبانِ آسمان دستش، که او چو سایه ز ماهِ تو مقتدا دارد به آفتابِ تو آن را که پشت گرم[…]
-
مها به دل نظری کن که دل تو را دارد، به روز و شب به مراعاتت اقتضا دارد
مها به دل نظری کن که دل تو را دارد، به روز و شب به مراعاتت اقتضا دارد ز شادی و ز فرح در جهان نمیگنجد دلی که چون تو دلآرامِ خوشلقا دارد ز آفتابِ تو آن را که پشت گرم شود، چرا دلیر نباشد حذر چرا دارد ز بهر شادی توست ار دلم غمی[…]
-
دی مست بُدی دلا و چُست و سفری، امروز چه خوردهای که از دی بتری
-
هله تا ظن نبَری کز کفِ من بگریزی، حیله کم کن نگذارم که به فن بگریزی
هله تا ظن نبَری کز کفِ من بگریزی، حیله کم کن نگذارم که به فن بگریزی جانِ شیرینِ تو در قبضه و در دستِ من است، تنِ بیجان چه کند گر تو ز تن بگریزی گر همه زهرم با خوی منت باید ساخت، پس تو پروانه نِهای گر ز لگن بگریزی چون کدو بیخبری زین[…]