-
این کیست این این کیست این شیرین و زیبا آمده، سرمست و نعلین در بغل در خانهٔ ما آمده
این کیست این این کیست این شیرین و زیبا آمده سرمست و نعلین در بغل در خانهٔ ما آمده
خانه در او حیران شده اندیشه سرگردان شده صد عقل و جان اندر پِیَش بی دست و بی پا آمده
آمد[…]
-
نشاید از تو چندین جور کردن، نشاید خون مظلومان به گردن
نشاید از تو چندین جور کردن، نشاید خونِ مظلومان به گردن
مرا بهرِ تو باید زندگانی وگر نی سهل دارم جان سپردن
از آن روزی که نامِ تو شنیدم شدم عاجز من از شبها شمردن
ندا رسید به جانها ز خسرو منصور، نظر به حلقۀ مردان چه میکنید از دور
چو آفتاب برآمد چه خفتهاند این خلق، نَه روح عاشقِ روز است و چَشم عاشقِ نور
درونِ چاه ز خورشیدِ روح روشن شد، ز نورْ خارشْ پذْرفت نیز دیدۀ کور
بجنب بر خود آخِر که چاشتگاه شدهست،[…] -
بیا تا عاشقی از سر بگیریم، جهان خاک را در زر بگیریم
بیا تا عاشقی از سر بگیریم جهان خاک را در زر بگیریم
بیا تا نوبهارِ عشق باشیم نسیم از مشک و از عنبر بگیریم
زمین و کوه و دشت و باغ و جان را همه در حلّۀ اخضر بگیریم
یاور من تویی بکن بهر خدای یاریی، نیست تو را ضعیفتر از دلِ من شکاریی
نای برای من کند در شب و روز نالهای چنگ برای من کند با غم و سوز زاریی
کِی بفشاردی مرا دستِ غمیّ و غصّهای[…]
-
روزم به عیادت شب آمد، جانم به زیارت لب آمد
روزم به عیادتِ شب آمد، جانم به زیارتِ لب آمد
از بس که شنید یا ربم چرخ از یا ربِ من به یا رب آمد
یار آمد و جامِ باده بر کفْ زان مِی که خلافِ مذهب آمد
هر بار ز جرعه مست بودم، این بار قدح لبالب آمد
عالم به خمارِ[…] -
مرا اندر جگر بنشست خاری، بحمدالله ز باغ او است باری
مرا اندر جگر بنْشست خاری، بحمدالله ز باغِ اوست باری
یکی اقبالِ زفتی یافت جانم، وگر چه شد تنم در عشقْ زاری
کناری نیست این اقبالِ ما را چو بگْرفتم چنین مه در کناری
[…] -
آن زمانی را که چشم از چشم او مخمور بود، چون رسیدش چشم بد کز چشمها مستور بود
آن زمانی را که چشم از چشمِ او مخمور بود چون رسیدش چشمِ بد کز چشمها مستور بود
شادیِ شبهای ما کز مشک و عنبر پرده داشت، شادیِ آن صبحها کز یار پرکافور بود
از فرازِ عرش و کرسی بانگِ[…]
-
درهم شکن چو شیشه خود را، چو مست جامی، بد نام عشق جان شو، اینست نیکنامی
درهم شکن چو شیشه خود را چو مستِ جامی، بد نامِ عشقِ جان شو این است نیکنامی
پرذوق چون صراحی بنشین اگر نشینی کن کالقدح مذیقا للقوم فیالقیام
عقلِ تو پایْ بندی عشقِ تو سربلندی، العقل فی الملام والعشق فی[…]
-
امروز در این شهر نفیر است و فغانی از جادوی چشم یکی شعبده خوانی
امروز در این شهر نفیر است و فغانی از جادوی چَشمِ یکی شعبده خوانی
در شهر به هر گوشه یکی حلقه به گوشیست از عشقِ چنین حلقهربا چربزبانی
بی زخم نیابی تو در این شهر یکی دل از تیرِ نظرهای[…]