[category_slug_print]
هزاران غم بدل اندوته دیرم، هزار آتش بجان افروته دیرم
بیک آهِ سحر کز دل برآرم هزاران مدّعی را سوته دیرم
گفتم که مگر غمت بوَد درمانم، کِی دانستم که با غمت درمانم
او از سرِ لطف گفت درمان تو چیست، گفتم وصلت گفت بر این در مانم
گویند که عشقْ عاقبتْ تسکین است اوّل شور است و عاقبت تمکین است
جان است ز آسیاش سنگِ زیرین، این صورتِ بی قرار بالایین است
ای خورده مرا جگر برای دگران، دانم که همین کنی برای دگران
من بادِ رهی بُدَم تو راهم دادی، من رَستم از این واقعه وای دگران
دستت دو و پایت دو و چشمت دو رواست امّا دل و معشوق دو باشند خطاست
معشوقه بهانهایست و معشوق خداست هر کس که دو پنداشت جهود و ترساست
▼
رفتن به انتهای پایین منو
برگه ی نخست
تنظیم عرض محتوا و تم تاریک از کوکی بهره میبرند.
توضیحات منو
بازگشت به ابتدای منو