-
رها کن ناز تا تنها نمانی، مکن استيزه تا عذرا نمانی
رها کن ناز تا تنها نمانی، مکن استيزه تا عذرا نمانی مکن گرگی، مرنجان همرهان را، که تا چون گرگ در صحرا نمانی دو چَشمِ خويشتن در غيب دردوز، که تا آنجا رَوی، اينجا نمانی منِهْ لب بر لبِ هر بوسه جويی، که تا زآن دلبرِ زيبا نمانی ز دامِ عشوه پرِّ خود نگه دار،[…]
-
مای ما کی بود، چو تو گویی انا، مسِ ما کی بود پیشِ کیمیا
مای ما کی بود، چو تو گویی انا، مسِ ما کی بود پیشِ کیمیا پیشِ خورشیدی چه دارد مشتْ برف، جز فنا گشتن ز اشراق و ضیا زمهریر و صد هزاران زمهریر با تموزِ تو کجا مانَد، کجا با تموزیهای خورشیدِ رُخت زمهریر آمد تموزِ این ضحی بر دکان آرزو و شوقِ تو کیسه دوزانند[…]
-
ای رخِ تو حسرتِ ماه و پری، پر بگشادی به کجا میپری
ای رخِ تو حسرتِ ماه و پری، پر بگشادی به کجا میپری هین گرُوی دِهْ سِرِه آنگه برو، رفتنِ تو نیست ز ما سرسری زنده جهان ز آب حیات تو است، مستِ قَرُوی تو دلِ لاغری خود چه بوَد خاک که در چرخِ تُوست این فلکِ روشنِ نیلوفری زین بگذشتم، به خدا راست گو، رخت[…]
-
هله رفتیم و گرانی ز جمالت بردیم، روی ازینجا به جهانی عجبی آوردیم
هله رفتیم و گرانی ز جمالت بردیم، روی ازینجا به جهانی عجبی آوردیم
دوست یک جامِ پر از زهر چو آورد به پیش، زهر چون از کفِ او بود به شادی خوردیم
گفت خوش باش که بخشیمْت صد جانِ دگر،[…]
-
دیگران رفتند خانه خویش باز، ما بماندیم و تو و عشق دراز
دیگران رفتند خانهٔ خویش باز، ما بماندیم و تو و عشقِ دراز
هرکه حیرانِ تو باشد دارد او روزه در روزه نِماز اندر نِماز
رازْ او گوید که دارد عقل و هوش، چون فنا گردد فنا را نیست راز