-
ای عید غلامِ تو، و ای جان شده قربانت، تا زنده شود قربانْ پیشِ لب خندانت
ای عید غلامِ تو، و ای جان شده قربانت، تا زنده شود قربانْ پیشِ لب خندانت چون قند و شکر آید، پیشِ تو، که میباید، بر قند و شکر خندد آن لعلِ سخندانت هرکس که ذلیل آمد در عشقْ عزیز آمد، جز تشنه نیاشامد از چشمهٔ حیوانت ای شادی سرمستان، ای رونقِ صد بستان، بنگر[…]
-
ما جمله بیخوابان شده، در خوابگه رقصان شده، ای ماهِ بینقصان شده و انجم ز مه رقصان شده
ما جمله بیخوابان شده، در خوابگه رقصان شده، ای ماهِ بینقصان شده و انجم ز مه رقصان شده صفرام از سودای تو، از جسمِ جانافزای تو، از وعدهٔ جانهای تو جانها پگه رقصان شده زان روی همچون ماهِ تو، شاهان چشم در راه تو، در عین لشکرگاه تو، شاه و سپه رقصان شده ای مفخر[…]
-
ای قد و بالای تو حسرت سرو بلند، خنده نمیآیدت، بهر دل من بخند
ای قد و بالای تو حسرت سرو بلند، خنده نمیآیدت، بهر دل من بخند ای ز تو عالم بجوش، لطف کن ارزان فروش، خندهٔ شیرینِ نوش، راست بفرما، به چند خنده زند آفتاب، گیرد عالم خضاب، صد مه و صد آفتاب خنده ز تو میبرند لاله و گلبرگها عکس تو آمد مها، نیشکر از قند[…]
-
ای بسته ز توبه بیست ترکش، بستان قدحی رحیق و درکش
ای بسته ز توبه بیست ترکش، بستان قدحی رحیق و درکش زیرا که قضای بیامان است، آن زلفِ معنبرِ مشوّش ای شاهدِ وقت، وقتِ شه رخ، سودت نکند رخِ مُکَرمَش بینی کردن چه سود دارد، با آن که دهان زنی چو گربش سجده کن و سر مکش چو ابلیس، پیشِ رخِ این نگارِ مهوش از[…]
-
هر روز پگه ز در درآیی، بر دست شراب آشنایی
هر روز پگه ز در درآیی، بر دست شراب آشنایی بر ما خوانی سلامِ سوزان، یا رب، چه لطیف و خوش بلایی ما را ببری ز سر به عشوه، دیوانه کنیّ و های هایی ما را چه عدم چه هست چون تو در نیست وجود مینمایی دی کرده هزار گونه توبه، بگْرفته طریقِ پارسایی چون[…]
-
آن چشمِ شوخش را نگر مست از خرابات آمده، در قصدِ خونِ عاشقان دامن کمر اندر زده
آن چشمِ شوخش را نگر مست از خرابات آمده، در قصدِ خونِ عاشقان دامن کمر اندر زده سوگند خوردهست آن صنم کين باده را گردان کنم، يک عقل نگذارم به مِی در والد و در والده زين بادهشان افسون کنم تا جمله را مجنون کنم تا تو نيابی عاقلی در حلقهٔ آدمکده ليلیِ ما ساقیِ[…]
-
يک مسئله میپرسمت ای روشنی در روشنی، آن چه فسون در می دمی غم را چو شادی می کنی
يک مسئله میپرسمت ای روشنی در روشنی، آن چه فسون در می دمی غم را چو شادی می کنی خود در فسونْ شيرين لبی مانند داود نبی، آهن چو مومی می شود بر می کنيش از آهنی نی بلکِ شاه مطلقی به گلبرک ملک حقی شاگردِ خاصِ خالقی از جمله افسونها غنی تا من ترا[…]
-
زهی کعبه که تو جانبخشِ حاجی، زهی اقبالِ هر محتاجِ راجی
زهی کعبه که تو جانبخشِ حاجی، زهی اقبالِ هر محتاجِ راجی هر آن سر کو فرو ناید به کیوان، ز روی فخر بر فرقش تو تاجی نهاده سر به تسلیم و به طاعت، به پیشت از دل و جان هر لجاجی زهی نور جهانِ جان، که نورت نه از خورشید و ماه است و سراجی[…]
-
هست کسی کو چو من اشکار نیست، هست کسی کو تلفِ یار نیست
هست کسی کو چو من اشکار نیست، هست کسی کو تلفِ یار نیست هست سری کو چو سرم مست نیست، هست دلی کو چو دلم زار نیست مختلف آمد همه کارِ جهان، لیک همه جز که یکی کار نیست غرقهٔ دل دان و طلب کار دل، آنکِ گِلِه کرد که دلدار نیست گردِ جهان جُستم[…]
-
بهار است آن بهار است آن، و یا روی نگار است آن، درخت از باد میرقصد که چون من بیقرار است آن
بهار است آن بهار است آن، و یا روی نگار است آن، درخت از باد میرقصد که چون من بیقرار است آن زهی جمعِ پری زادان، زهی گلزارِ آبادان، چنین خندان چنین شادان، ز لطفِ کردگار است آن عجب باغِ ضمیر است آن، مزاج شهد و شیر است آن، و یا در مغزِ هر نغزی[…]