-
نعیمِ تو نَه از آن است که سیر گردد جان، مرا به خوانِ تو باید هزار حلق و دهان
نعیمِ تو نَه از آن است که سیر گردد جان، مرا به خوانِ تو باید هزار حلق و دهان بیا که آبِ حیاتیّ و بنده مستسقی، نه بندهراست ملامت نه لطفراست کران بیا که بحرِ معلّق تویی و من ماهی، میانِ بحرم و این بحر را که دید میان ز بحرِ توست یکی قطره آبِ[…]
-
گر تو خواهی که تو را بی کس و تنها نکنم، وامقت باشم هر لحظه و عذرا نکنم
گر تو خواهی که تو را بی کس و تنها نکنم، وامقت باشم هر لحظه و عذرا نکنم این تعلق به تو دارد سرِ رشته، مگُذار، کژ مباز ای کژِ کژباز، مکن تا نکنم گفتهای جان دهمت نانِ جُوین می ندهی، بیخبر دانیَم ار هیچ مکافا نکنم گوشِ تو تا بنَمالم نگشاید چشمت، دهمت بیمِ[…]
-
من خوشم از گفتِ خسان وز لب و لنجِ تُرُشان، من بکشم دامنِ تو دامنِ من هم تو کشان
من خوشم از گفتِ خسان وز لب و لُنجِ تُرُشان، من بکشم دامنِ تو دامنِ من هم تو کشان جانِ من و جانِ تو را هر دو به هم دوخت قضا، خوشخوشِ خوشخوشم پیشِ تو ای شاهِ خوشان ز آنکِ مرا داد لبش نیست لبی را اثرش، ز آنچِ چشیدم ز لبت هیچ لبی را[…]
-
نگفتم دوش ای زینِ بخاری، که نتوانی رضا دادن به خواری
نگفتم دوش ای زینِ بخاری، که نتوانی رضا دادن به خواری در آن جانها که شکّر روید از حق، شکر باشد ز هر حسّیش جاری اگر صد خنبِ سرکه درکشد او نه تلخی بینی او را نی نزاری خدایت چون سرِ مستی ندادهست، حذر کن تا سرِ مستی نخاری از آن سر چون سر جان[…]
-
منم غرقه درونِ جویباری، نهانم میخِلَد در آبِ جاری
منم غرقه درونِ جویباری، نهانم میخِلَد در آبِ جاری اگر چه خار را من مینبینم، نِیَم خالی زخمِ خارْ باری ندانم تا چه خار است اندر این جوی، که خالی نیست جان از خار خاری تنم را بین که صورتگر ز سوزن بر او بنْگاشت هر سویی نگاری چو پیراهن برون افکندم از سر، به[…]
-
بلبل نگر که جانبِ گلزار میرود، گلگونه بین که بر رخِ گلنار میرود
بلبل نگر که جانبِ گلزار میرود، گلگونه بین که بر رخِ گلنار میرود میوه تمام گشته و بیرون شده ز خویش، منصوروار خوش به سرِ دار میرود اشکوفه برگ ساخته بهرِ نثارِ شاه، کاندر بهارِ شاه به ایثار میرود آن لالهی چو راهبِ دلسوخته به درد، در خونِ دیده غرق به کهسار میرود نُه ماه[…]
-
اگر تو عاشقِ عشقیّ و عشق را جویا، بگیر خنجرِ تیز و ببُر گلوی حیا
اگر تو عاشقِ عشقیّ و عشق را جویا، بگیر خنجرِ تیز و ببُر گلوی حیا بدانکِ سدّ عظیم است در روشْ ناموس، حدیثِ بیغرض است این، قبول کن به صفا هزار گونه جنون از چه کرد آن مجنون، هزار شید برآورد آن گزینشیدا گهی قباش درید و گهی به کوه دوید، گهی ز زهر چشید[…]
-
گر چه در مستی خسی را تو مراعاتی کنی، و آنکِ نفی محض باشد گر چه اثباتی کنی
گر چه در مستی خسی را تو مراعاتی کنی، و آنکِ نفیِ محض باشد گر چه اثباتی کنی آنکِ او ردّ دل است از بَد درونیهای خویش، گر نفاقی پیشش آری یا که طاماتی کنی ور تو خود را از بدِ او کور و کر سازی دمی، مدح سرِّ زشتِ او یا ترکِ زلّاتی کنی[…]
-
سرمایهی عقل سِرِّ دیوانگی است، دیوانهی عشق مردِ فرزانگی است
-
سرگشته دلا به دوست از جان راهیست، ای گم شده آشکار و پنهان راهیست