-
چه شدی گر تو همچون من شدهای عاشق ای فتا، همه روز اندر آن جنون همه شب اندر این بکا
چه شدی گر تو همچون من شدهای عاشق ای فتا، همه روز اندر آن جنون همه شب اندر این بکا ز دو چشمت خیالِ او نشدی یک دمی نهان، که دو صد نور میرسد به دو دیده از آن لقا ز رفیقان گسستهای ز جهان دست شستهای، که مجرّد شدم ز خود که مسلّم شدم[…]
-
این چه چتر است این که بر مُلکِ ابد برداشتی، یاد آوردی جهان را زآنکِ در سر داشتی
این چه چتر است این که بر مُلکِ ابد برداشتی، یاد آوردی جهان را زآنکِ در سر داشتی زلف کفر و روی ایمان را چرا درساختی، ز آنک قصد مؤمن و ترسا و کافر داشتی جان همیتابید از نور جلالت موج موج، ز آنک تو در بحر جان دریا و گوهر داشتی پیش حیرتگاه عشقت[…]
-
گویند که عشق عقلآمیز خوش است، در هر صفتی که هست پرهیز خوش است
-
بیا با هم سخن از جان بگوییم، ز گوش و چشمها پنهان بگوییم
بیا با هم سخن از جان بگوییم، ز گوش و چشمها پنهان بگوییم چو گلشن بیلب و دندان بخندیم، چو فکرت بیلب و دندان بگوییم به سان عقل اوّل سرّ عالم دهان بربسته تا پایان بگوییم سخندانان چو مشرف بر دهانند برون از خرگه ایشان بگوییم کسی با خود سخن پیدا نگوید، اگر جمله یکیم[…]
-
روزی به خرابات گذر میکردم، این دلقِ بشر دوخت به در میکردم
-
دل من کار تو دارد، گل و گلنار تو دارد، چه نکوبخت درختی که بر و بارِ تو دارد
دل من کار تو دارد، گل و گلنار تو دارد، چه نکوبخت درختی که بر و بارِ تو دارد چه کند چرخِ فلک را چه کند عالمِ شک را، چو بر آن چرخِ معانی مهش انوارِ تو دارد به خدا دیوِْ ملامت برهد روزِ قیامت، اگر او مِهرِ تو دارد اگر اقرارِ تو دارد به[…]
-
وصفِ آن مخدوم میکن گر چه میرنجد حسود، کاین حسودی کم نخواهد گشت از چرخِ کبود
وصفِ آن مخدوم میکن گر چه میرنجد حسود، کاین حسودی کم نخواهد گشت از چرخِ کبود گر چه خود نیکو نیاید وصفِ مِی از هوشیار، چون پیِ مست از خمارِ غمزهٔ مستش چه سود مستِ آن مِی گر نِهای میدو پیِ دستار و دل، چونک دستار و دلت را غمزههای او ربود گر دو صد[…]
-
گرَم بازآمدی محبوبِ سیماندامِ سنگیندل، گل از خارم برآوردی و خار از پا و پا از گل
گرَم بازآمدی محبوبِ سیماندامِ سنگیندل، گل از خارم برآوردی و خار از پا و پا از گل
ایا بادِ سحرگاهی گر این شب روز میخواهی از آن خورشیدِ خرگاهی برافکن دامن محمل
گر او سرپنجه بگشاید که عاشق میکشم شاید[…]
-
نیست بر آیینهٔ دُردیکشان گردِ خلاف، می توان چون جام می دیدن تهِ دلهای صاف
نیست بر آیینهٔ دُردیکشان گردِ خلاف، می توان چون جام می دیدن تهِ دلهای صاف زان شرابِ لعل سرگرمم که کمتر قطره اش سوخت کامِ لالهٔ آتشزبان را تا به ناف بادهٔ بی درد از میخانهٔ دوران مجوی، لاله نتْوانست یک پیمانه مِی را کرد صاف خاکسارانِ محبّت را شکوهِ دیگر است، سبزه از بال[…]
-
الا ای رو ترُش کرده که تا نبوَد مرا مدخل، نبشته گِردِ روی خود صلا نعم الا دام الخل
الا ای رو ترُش کرده که تا نبوَد مرا مدخل، نبشته گِردِ روی خود صلا نعم الا دام الخل دو سه گام ار ز حرص و کین به حِلم آیی عسل جوشی، که عالمها کنی شیرین نمیآیی زهی کاهل غلط دیدم غلط گفتم همیشه با غلط جفتم که گر من دیدمی رویت نماندی چشم من[…]