-
من از کجا غم و شادیّ این جهان ز کجا، من از کجا غمِ باران و ناودان ز کجا
من از کجا غم و شادیّ این جهان ز کجا، من از کجا غمِ باران و ناودان ز کجا چرا به عالم اصلی خویش وانروم، دل از کجا و تماشای خاکدان ز کجا چو خر ندارم و خربنده نیستم ای جان من از کجا غم پالان و کودبان ز کجا هزارساله گذشتی ز عقل و[…]
-
ای از جمال حُسن تو عالم نشانهای، مقصودْ حسن توست و دگرها بهانهای
ای از جمال حُسن تو عالم نشانهای، مقصودْ حسن توست و دگرها بهانهای نقّاش را اگر ز جمال تو قبله نیست مقصود او چه بود ز نقشیّ و خانهای ای صد هزار شمع نشسته بدین امید گردِ تنور عشق تو بهر زبانهای ای حلقههای زلف خوشت طوق حلق ما، سازید مرغ روح در آن حلقه[…]
-
هله طبلِ وفا بزن که بیامد اوانِ تو، مِیِ چون ارغوان بده که شکفت ارغوان تو
هله طبلِ وفا بزن که بیامد اوانِ تو، مِیِ چون ارغوان بده که شکفت ارغوان تو بفشاریم شیره از شکّر-انگور باغ تو، بفشانیم میوهها ز درخت جوان تو بمُران جان و عقل را ز سرِ خوان فضل خود، چه خورد یا چه کم کند مگسی دو ز خوان تو طمع جمله طامعان بوَد از خرمنت[…]
-
پیشتر آ پیشتر ای بوالوفا، از من و ما بگذر و زوتر بیا
پیشترآ پیشتر ای بوالوفا، از من و ما بگذر و زوتر بیا پیشترآ درگذر از ما و من، پیشترآ تا نه تو باشی نه ما کبر و تکبّر بگذار و بگیر در عوض کبر چنین کبریا گفت الست و تو بگفتی بلی، شکر بلی چیست، کشیدن بلا سرّ بلی چیست که یعنی منم، حلقهزنِ درگه[…]
-
آن دم که رسی به گوهر نا سفته، سرها به هم آورده و سِرها گفته
-
زان شاه که او را هوسِ طبل و علَم نیست، دیوانه شدم بر سرِ دیوانه قلم نیست
زان شاه که او را هوسِ طبل و علَم نیست دیوانه شدم بر سرِ دیوانه قلم نیست از دور ببینی تو مرا شخصِ رونده، آن شخص خیال است ولی غیر عدم نیست پیش آ و عدم شو که عدم معدن جان است، اما نه چنین جان که به جز غصّه و غم نیست من بی[…]
-
ایا ملتقی العیش کم تبعدی، و یا فرقه الحب کم تعتدی
ایا ملتقی العیش کم تبعدی، و یا فرقه الحب کم تعتدی لیالی الفراق، فکم ذا الجوی، ربی الوصل، ما حان ان تهتدی و نشرب من عذب لقیاکم، و من حلو رؤیاکم نعتدی فذاک الوصال، بما نشتری، و قلب المعنی بما نفتدی لباسا من الطیف کی نکتسی، رداء منالقرب کی نرتدی فحب الذی نرتجی دیننا، به[…]
-
هست به خطّهٔ عدم شور و غبار و غارتی، آتش عشق درزده تا نبوَد عمارتی
هست به خطّهٔ عدم شور و غبار و غارتی، آتش عشق درزده تا نبوَد عمارتی زآنکِ عمارت ار بود سایه کند وجود را، سایه ز آفتابِ او کِی نگرد شرارتی روح که سایگی بوَد سرد و ملول و بیطرب منتظرک نشسته او تا که رسد بشارتی جان که در آفتاب شد هر گنهی که او[…]
-
یک روز مرا بر لبِ خود میر نکردی، وز لعل لبت جامگی تقریر نکردی
یک روز مرا بر لبِ خود میر نکردی، وز لعل لبت جامگی تقریر نکردی زان شب که سر زلف تو در خواب بدیدم حیران و پریشانم و تعبیر نکردی یک عالم و عاقل به جهان نیست که او را دیوانهٔ آن زلف چو زنجیر نکردی بگریست بسی از غم تو طفل دو چشمم وز سنگدلی[…]
-
تا شدستی امیر چوگانی ما شدستیم گوی میدانی
تا شدستی امیر چوگانی ما شدستیم گوی میدانی ما در این دُور مست و بیخبریم، سرّ این دور را تو میدانی چون به دور و تسلسل انجامد نکته ابتر بوَد به ربّانی لیک دور و تسلسل اندر عشق شرط هر حجت است و برهانی گوشِ موشانِ خانه کِی شنوَد نعرهٔ بلبل گلستانی چشمِ پیرانِ کور[…]