-
آینهای بزدایم از جهت منظر من، وای از این خاک تنم تیره دل اکدر من
آیِنهای بزدایم از جهتِ منظرِ من وای از این خاکِ تنم تیره دلِ اکدر من
رفت شب و این دلِ من پاک نشد از گِلِ من، ساقی مستقبلِ من کو قدحِ احمرِ من
رفت دریغا خرِ من مردِ به ناگه خرِ من شُکر که سرگینِ خری دور شدهست از درِ من
مرگِ[…] -
ای ساقی و دستگیر مستان، دل را ز وفای مست مستان
ای ساقی و دستگیرِ مستان، دل را ز وفای مستْ مستان
ای ساقی تشنگانِ مخمور، بس تشنه شدند مِیپرستان
از دست به دست مِی روان کن، بر دست مگیر مکر و دستان
سررشتهٔ نیستی به ما دِه، در حسرتِ نیستند هستان
چون قیصر ما به قیصریهست ما را منشان به آبِلِستان
هر[…] -
ای که تو از عالم ما میروی، خوش ز زمین سوی سما میروی
ای که تو از عالمِ ما میروی خوش ز زمین سوی سما میروی
ای قفس اشکسته و جسته ز بند پر بگشادی به کجا میروی
سر ز کفن بر زن و ما را بگو که ز وطنِ خویش چرا میروی
[…] -
من از سخنان مهرانگیز دل پُر دارم ز خواب برخیز
من از سخنان مهرانگیز دل پُر دارم ز خواب برخیز
ای آنکِ رخِ تو همچو آتش یک لحظه ز آتشم مپرهیز
شیرم ز تو جوش کرد و خون شد ای شیر به خونِ من درآمیز
ای دیده ز نَم زبون نگشتی، وی دل ز فراق خون نگشتی
وی عقل مگر تو سنگِ جانی، چون مایۀ صد جنون نگشتی
این یک هنرت هزار ارزد کز عشق به هر فسون نگشتی
لیک از تو شکایت است دل را کز ناله چو ارغنون نگشتی
ز اندیشۀ دوست بو نبردی[…] -
دست بنه بر دلم از غم دلبر مپرس، چشم من اندر نگر از می و ساغر مپرس
دست بنهِْ بر دلم از غمِ دلبر مپرس چشمِ من اندر نگر از مِی و ساغر مپرس
جوشش خون را ببین از جگرِ مؤمنان وز ستم و ظلمِ آن طرّۀ کافر مپرس
سکّۀ شاهی ببین در رخِ همچون زرم نقشِ[…]
-
هله رفتیم و گرانی ز جمالت بردیم، جهت توشه ره ذکر وصالت بردیم
هله رفتیم و گرانی ز جمالت بردیم، جهت توشه ره ذکر وصالت بردیم
تا که ما را و تو را تذکرهای باشد یاد دلِ خسته به تو دادیم و خیالت بردیم
آن خیالِ رخِ خوبت که قمر بندۀ اوست، وان[…]
-
رسید آن شه رسید آن شه بیارایید ایوان را، فرو بَرّید ساعدها برای خوبِ کنعان را
رسید آن شه رسید آن شه بیارایید ایوان را فرو بَرّید ساعدها برای خوبِ کنعان را
چو آمد جانِ جانِ جان نشاید بُرد نامِ جان به پیشش جان چه کار آید مگر از بهرِ قربان را
بُدم بیعشقْ گمراهی درآمد[…]
-
جنتی کرد جهان را ز شکر خندیدن آنک آموخت مرا همچو شرر خندیدن
Jannati kard jahan ra ze shakar khandidan anke amukht mara hamcho sharar khandidanGarche man khod ze adam delkhosh'o khandan zadam eshq amukht mara hamcho sharar xandidanbi jegar dad mara shah dele chun xorshidi ta nemayam[...] -
عارفان را شمع و شاهد نیست از بیرون خویش، خون انگوری نخورده باده شان هم خون خویش
عارفان را شمع و شاهد نیست از بیرونِ خویش خونِ انگوری نخورده بادهشان هم خونِ خویش
هر کسی اندر جهان مجنونِ لیلییی شدند عارفان لیلییِ خویش و دم به دم مجنونِ خویش
ساعتی میزانِ آنی ساعتی موزونِ این بعد از[...]