-
هر که از حلقه ما جای دگر بگریزد همچنان باشد کز سمع و بصر بگریزد
هر که از حلقۀ ما جای دگر بُگْریزد همچنان باشد کز سمع و بصر بگریزد
زان خورد خونِ جگر عاشقْ زیرا شیر است، شیردل کِی بوَد آن کو ز جگر بگریزد
دل چو طوطی بوَد و جورِ دلارام شکر، طوطیی[…]
-
زان خاک تو شدم تا بر من گهر بباری، چون موی از آن شدم من تا تو سرم بخاری
زان خاکِ تو شدم تا بر من گهر بباری، چون موی از آن شدم من تا تو سرم بخاری
زان دست شُستم از خود تا دستِ من تو گیری، زان چون خیال گشتم تا در دلم گذاری
زان روز و[…]
-
مهرهای از جان ربودم بی دهان و بی دهان، گر رقیب او بداند گو بدان و گو بدان
مهرهای از جان ربودم بی دهان و بی دهان، گر رقیبِ او بداند گو بدان و گو بدان
سرِّ او را نقش کردم نقش کردم نقش کرد، هر که خواهد گو بخوان و گو بخوان و گو بخوان
پیشْ منکر[…]
-
خواجه اگر تو همچو ما بیخود و شوخ و مستیی، طوق قمر شکستیی فوق فلک نشستیی
خواجه اگر تو همچو ما بیخود و شوخ و مستییی طوقِ قمر شکستیی فوقِ فلک نشستیی
کِی دمِ کس شنیدیی یا غمِ کس کشیدیی یا زر و سیم چیدیی گر تو فنا پرستیی
برجهیی به نیم شب با شهِ غیبِ[…]
-
آمد مه و لشکر ستاره، خورشید گریخت یک سواره
آمد مه و لشکرِ ستاره، خورشید گریخت یکسواره
آن مه که ز روز و شب برون است، کو چشم که تا کند نظاره
چشمی که مناره را نبیند چون بیند مرغ بر مناره
ابرِ[…]
-
ساقیا در نوش آور شیره عنقود را، در صبوح آور سبک مستان خواب آلود را
ساقیا در نوش آور شیرۀ عُنقود را، در صبوح آور سبکْ مستانِ خواب آلود را
یک به یک در آب افکن جمله ترّ و خشک را، اندر آتش امتحان کن چوب را و عود را
سوی شورستان روان کن شاخی[…]
-
الام طماعیه العاذل، ولا رأی فیالحب للعاقل
الام طماعیه العاذل، ولا رأی فیالحب للعاقل
برادر، مرا در چنین بیدلی ملامت رها کن اگر عاقلی
یراد منالطبع نسیانکم، و یا بی الطباع علیالناقل
تو عاقل از آنی که عاشق نِهای، تو را[…]
-
ای سگ قصاب هجر خون مرا خوش بلیس، زانک نیرزد کنون خون رهی یک لکیس
ای سگِ قصّابِ هجر خونِ مرا خوش بلیس زانکِ نیرزد کنون خونِ رهی یک لِکیس
گنجِ نهانِ دو کونْ پیشِ رخش یک جو است، بهرِ لکیسی دلا سرد بوَد این مکیس
عاشقی آن صنم وانگه ترسِ کسی، یک دم و[…]
-
بمشو همره مرغان که چنین بیپر و بالی، چو نه میری نه وزیری بن سبلت به چه مالی
بمَشو همرهِ مرغان که چنین بی پر و بالی، چو نه میری نه وزیری بُنِ سبلت به چه مالی
چو هیاهویْ برآریّ و نبینند سپاهی بشناسند همه کس که تو طبلیّ و دوالی
چو خلیفه پسری تو بنِهْ آن طبل[…]
-
آنچ روی تو کند نور رخ خور نکند، و آنچ عشق تو کند شورش محشر نکند
آنچِ روی تو کند نورِ رخِ خَور نکند، و آنچِ عشقِ تو کند شورشِ محشر نکند
هر که بیند رخِ تو جانب گلشن نرود، هر که داند لبِ تو قصّۀ ساغر نکند
چون رسد طرّۀ تو مُشک دگر دم نزند،[…]