-
بیا ما چند کس با هم بسازیم، چو شادی کم شود با غم بسازیم
بیا ما چند کس با هم بسازیم چو شادی کم شود با غم بسازیم
بیا تا با خدا خلوت گزینیم چو عیسی با چنین مریم بسازیم
گر از فرزند آدم کس نمانَد چه غم داریم با آدم بسازیم
مسلمانان مسلمانان مرا جانیست سودایی، چو طوفان بر سرم بارَد از این سودا ز بالایی
مسلمانان مسلمانان به هر روزی یکی شوری به کوی لولیان افتد از آن لولیِ سرنایی
مسلمانان مسلمانان ز جان پرسید کِای سابق ورای طورِ اندیشه[…]
-
بیچاره کسی که مِی ندارد، غوره به سِلَف همی فشارد
بیچاره کسی که مِی ندارد، غوره به سِلَف همی فشارد بیچاره زمین که شوره باشد، وین ابرِ کرم بر او نبارد باری دلِ من صبوح مست است، وامِ شبِ دوش میگزارد گفتم به صبوح خفتگان را پامُزدِ ویَم که سر برآرد امروز گریخت شرم از من، او بر کفِ مست کِی نگارد ساقیست گرفته گوشم[…]
-
با هستی و نیستیم بیگانگی است، وز هر دو بریدنم نَه مردانگی است
-
با هر که نشستی که نشد جمع دلت، وز تو نرمید زحمتِ آب و گلت
-
با نِی گفتم که بر تو بیداد ز کیست، بی هیچ زبان، ناله و فریاد ز چیست
-
حسودان را ز غم آزاد کردم، دلِ گلّهخران را شاد کردم
حسودان را ز غم آزاد کردم، دلِ گلّهخران را شاد کردم به بیدادان بدادم دادِ پنهان، ولی در حقِّ خود بیداد کردم چو از صبرم همه فریاد کردند چنان باشد که من فریاد کردم مرا استاد صبر است و از این رو خلافِ مذهبِ استاد کردم جهانی که نشد آباد هرگز، به ویران کردنش آباد[…]
-
خشم مرو خواجه، پشیمان شوی، جمع نشین ورنه پریشان شوی
خشم مرو خواجه، پشیمان شوی، جمع نشین ورنه پریشان شوی طیره مشو خیره مرو زین چمن، ورنه چو جغدان سوی ویران شوی گر بگریزی ز خراجاتِ شهر بارکشِ غولِ بیابان شوی گر تو ز خورشیدِ حمل سر کشی، بفْسری و برفِ زمستان شوی روی به جنگ آر و به صفْ شیروار، ورنه چو گربه تو[…]