-
مستی و عاشقانه میگویی، تو غریبی وَ یا از این کویی
مستی و عاشقانه میگویی، تو غریبی وَ یا از این کویی پیشِ آن چشمهای جادوی تو چون نباشد حرامْ جادویی پیشِ رویت چو قرصِ مه خجل است، به چه رو کرد زهره بیرویی عاشقان را چه سود دارد پند، سیلشان برد، رُو چه میجویی تو چه دانی ز خوبی بت ما، ما از آن سو[…]
-
با درد بساز چون دوای تو منم، در کس منِگر که آشنای تو منم
-
ای دل تو در این غارت و تاراج چه دیدی، تا رخت گشادی و دکان بازکشیدی
ای دل تو در این غارت و تاراج چه دیدی، تا رخت گشادی و دکان بازکشیدی چون جولههٔ حرص در این خانهٔ ویرانْ از آبِ دهان دامِ مگسگیر تنیدی از لذّت و از مستی این دانهٔ دنیا پنداشت دلِ تو که از این دام رهیدی در سیل کسی خانه کند از گِل و از خاک،[…]
-
کعبه طواف میکند بر سر کوی یک بتی، این چه بت است ای خدا این چه بلا و آفتی
کعبه طواف میکند بر سر کوی یک بتی، این چه بت است ای خدا این چه بلا و آفتی ماهِ درست پیشِ او قرصِ شکسته بستهای، بر شکرش نباتها چون مگسیست زحمتی جمله ملوکِ راهِ دین جمله ملایکِ امین، سجده کنان که ای صنم بهرِ خدای رحمتی اهل هزار بحر و کفْ گوهر عشق را[…]
-
ای که به لطف و دلبری از دو جهان زیادهای، ای که چو آفتاب و مه دستِ کرَم گشادهای
ای که به لطف و دلبری از دو جهان زیادهای، ای که چو آفتاب و مه دستِ کرَم گشادهای صبح که آفتاب خود سر نزدهست از زمین، جام جهان نمای را بر کفِ جان نهادهای مهدی و مهتدی تویی رحمت ایزدی تویی، روی زمین گرفتهای داد زمانه دادهای مایهٔ صد ملامتی شورشِ صد قیامتی، چشمه[…]
-
این بوالعجب کاندر خزان شد آفتاب اندر حمَل، خونم به جوش آمد کند در جوی تن رقص الجمل
این بوالعجب کاندر خزان شد آفتاب اندر حمَل، خونم به جوش آمد کند در جوی تن رقص الجمل این رقصِ موجِ خون نگر صحرا پر از مجنون نگر، وین عشرتِ بیچون نگر ایمن ز شمشیر اجل مردار جانی میشود، پیری جوانی میشود، مس زرّ کانی میشود در شهر ما نعم البدل شهری پر از عشق[…]
-
ای تو را گردن زده آن تسخرت بر گِردِ نان، ای سیاهی بر سیاهی جانِ تو از گَردِ نان
ای تو را گردن زده آن تسخرت بر گِردِ نان، ای سیاهی بر سیاهی جانِ تو از گَردِ نان ای تو در آیینه دیده روی خود کور و کبود، تسخر و خنده زده بر آینه چون ابلهان تسخرت بر آینه نبوَد به روی خود بود، زانک رویت هست تسخرگاهِ هر روشنروان آن منافقرویِ ظلمتجانِ تسخرکن[…]
-
جام پر کن ساقیا، آتش بزن اندر غمان، مست کن جان را که تا اندررسد در کاروان
جام پر کن ساقیا، آتش بزن اندر غمان، مست کن جان را که تا اندررسد در کاروان از خُمِ آن مِی که گر سرپوش برخیزد از او برروَد بر چرخ بویش مست گردد آسمان زان مِیی کز قطرهٔ جانبخشِ دلافروزِ او می شود دریای غم همچون مزاجش شادمان چون نهد پا در دماغِ سرکشانِ روزگار،[…]
-
کوه نیَم، سنگ نیَم، چونک گدازان نشوم، دیدم جمعیّتِ تو چونکِ پریشان نشوم
-
جمع تو دیدم پس از این هیچ پریشان نشوم، راهِ تو دیدم پس از این همرهِ ایشان نشوم
جمع تو دیدم پس از این هیچ پریشان نشوم، راهِ تو دیدم پس از این همرهِ ایشان نشوم ای که تو شاهِ چمنی سیرکن صد چو منی، چشم و دلم سیر کنی سخرهٔ این خوان نشوم کعبه چو آمد سوی من جانبِ کعبه نروم، ماه من آمد به زمین قاصدِ کیوان نشوم فربه و پربادِ[…]