-
درهم شکن چو شیشه خود را، چو مست جامی، بد نام عشق جان شو، اینست نیکنامی
درهم شکن چو شیشه خود را چو مستِ جامی، بد نامِ عشقِ جان شو این است نیکنامی
پرذوق چون صراحی بنشین اگر نشینی کن کالقدح مذیقا للقوم فیالقیام
عقلِ تو پایْ بندی عشقِ تو سربلندی، العقل فی الملام والعشق فی[…]
-
گویند که صاحب فنون عقل کل است، مایه ده این چرخ نگون عقل کل است
-
امروز در این شهر نفیر است و فغانی از جادوی چشم یکی شعبده خوانی
امروز در این شهر نفیر است و فغانی از جادوی چَشمِ یکی شعبده خوانی
در شهر به هر گوشه یکی حلقه به گوشیست از عشقِ چنین حلقهربا چربزبانی
بی زخم نیابی تو در این شهر یکی دل از تیرِ نظرهای[…]
-
در خون دلم رسید فتوی، از جمله مفتیان معنی
در خونِ دلم رسید فتوی از جملۀ مفتیانِ معنی
با خلق بگو که دور باشید از زَرقِ من و فسوسِ دعوی
با دل گفتم چنین خوش استت، دل نعره زنان که آری آری
برداشت[…]
-
مکن ای دوست نشاید که بخوانند و نیایی، و اگر نیز بیایی بروی زود نپایی
مکن ای دوست نشاید که بخوانند و نیایی، و اگر نیز بیایی بروی زودْ نپایی
هله ای دیده و نورم گهِ آن شد که بشورم پیِ موسیِّ تو طورم، شدی از طورْ کجایی
اگرم خصم بخندد و گَرَم شحنه ببندد[…]
-
یا مخجل البدر اشرقنا بلالا، یا ساقی الروح اسکرنا بصهبا
یا مخجل البدر اشرقنا بل لا، یا ساقی الروح اسکرنا بصهبا
لا تبخلن و اوفر راحنا مددا، حتی تنادم فی اخذ و اعطاء
دعنا ینافس فی الصهبآ من سکر، بالسکر یذهل عن وصف و اسما
چند قبا بر قدِ دل دوختم، چند چراغِ خِرَد افروختم
پیرِ فلک را که قراریش نیست گردشِ بس بوالعجب آموختم
گنجِ کرَم آمد مهمان من، وامِ فقیران ز کرم توختم
حاصل از این سه[…]
-
قرابه باز دانا هش دار آبگینه، تا در میان نیفتد سودای کبر و کینه
قرّابهبازِ دانا هشدار آبگینه تا در میان نیفتد سودای کبر و کینه
چون شیشه بشکنی جان بسیار پای یاران مجروح و خسته گردد این خود بوَد کمینه
وآنگه که مرهم آری سر را به عذر خاری بر موزۀ محبّت افتد[…]
-
وقتت خوش ای حبیبی، بشنو بحق یاری، ارحم حنین قلبی لا تسع فی ضراری
وقتت خوش ای حبیبی، بشنو به حقّ یاری، ارحم حنین قلبی لا تسع فی ضراری
دل را مکن چو خاره، مگْزین ز ما کناره، یا منیة الفاد، دار ولا تمار
ساقیِّ خاصِ روحی در دِه مِیِ صبوحی، اللیل قد تولی[…]
-
گفت مرا آن طبیب رو ترشی خوردهای، گفتم نی گفت نک رنگ ترش کردهای
گفت مرا آن طبیب رُو تُرُشی خوردهای، گفتم نی گفت نَکْ رنگِ تُرُش کردهای
دل چو سیاهی دهد رنگ گواهی دهد، عکسْ برون میزند گر چه تو در پردهای
خاکِ تو گر آبِ خوش یابد چون روضهایست، ور خورَد او[…]