-
شب شد ای خواجه ز کی آخر آن یار تو کو، یار خوش آواز تو آن خوش دم و شش تار تو کو
شب شد ای خواجه، ز کِی آخر، آن یارِ تو کو، یارِ خوشآوازِ تو آن خوشدَم و شش تارِ تو کو
یارِ لطیفِ ترِ تو خفته بوَد در برِ تو، خفته کند نالۀ خوش، خفتۀ بیدارِ تو کو
گاه نِماییش[…]
-
کل عقل بوصلکم مدهش، کل خد ببینکم مخدش
کل عقل بوصلکم مدهش، کل خد ببینکم مخدش
مست گشتم ز طعنه و لافش، دُردیَش خوشتر است یا صافش
بصر العقل من جلالتکم، مثل الترک عینه اخفش
کر شوم تا بلندتر گوید هر که[…]
-
جمله یاران تو سنگند و تویی مرجان چرا، آسمان با جملگان جسمست و با تو جان چرا
جمله یارانِ تو سنگند و تویی مرجان چرا، آسمان با جملگان جسم است و با تو جان چرا
چون تو آیی جزو جزوم جمله دستک می زنند، چون تو رفتی جمله افتادند در افغان چرا
با خیالت جزو جزوم میشود[…]
-
صلا رندان دگرباره که آن شاه قمار آمد، اگر تلبیس نو دارد همانست او که پار آمد
صلا رندان دگرباره که آن شاهِ قمار آمد، اگر تلبیسِ نو دارد همان است او که پار آمد
ز رندان کیست این کاره که پیشِ شاهِ خونخواره میان بندد دگرباره که اینک وقتِ کار آمد
بیا ساقیْ سبکدستم که من[…]
-
چو آمد روی مه رویم که باشم من که باشم من، چو زاید آفتاب جان کجا ماند شب آبستن
چو آمد روی مهرویم که باشم من، که باشم من، چو زاید آفتابِ جان کجا مانَد شب آبستن
چه باشد خارِ گریانرو که چون سورِ بهار آید، نگیرد رنگ و بوی خوش نگیرد خوی خندیدن
چه باشد سنگِ بی قیمت[…]
-
جز جامِ جلالتِ اجل نوش مکم، جز ز آتش عشقِ کبریا جوش مکن
-
جمله خشم از کبر خیزد از تکبر پاک شو، گر نخواهی کبر را رو بیتکبر خاک شو
جمله خشم از کِبر خیزد از تکبّر پاک شو، گر نخواهی کبر را رو بی تکبّر خاک شو
خشم هرگز برنخیزد جز ز کبر و ما و من، هر دو را چون نردبان زیر آر و بر افلاک شو
هر[…]
-
چندان بدویده ام پس دل بی جان، آنجا که نه من بودم و نی کون و مکان
-
دیگران رفتند خانه خویش باز، ما بماندیم و تو و عشق دراز
دیگران رفتند خانهٔ خویش باز، ما بماندیم و تو و عشقِ دراز
هرکه حیرانِ تو باشد دارد او روزه در روزه نِماز اندر نِماز
رازْ او گوید که دارد عقل و هوش، چون فنا گردد فنا را نیست راز
تو کمتر خوارهای هشیار میرُو، میانِ کژرُوان رهوار میرو
تو آن خنبی که من دیدم ندیدی، مرا خنبک مزن ای یار، میرو
ز بازارِ جهان بیزار گشتم، تو دلّالی سوی بازار میرو
چو من[…]