جان هوادار تو شد فاش مکن اسرارش دل به سودای تو افتاد گرامی دارش


جان هوادار تو شد فاش مکن اسرارش دل به سودای تو افتاد گرامی دارش

عشق یاغی شد و با ما سرِ غارت دارد وصل را گو که عنایت کن و وامگذارش

مبتدی را به کرَم جرعه تصدّق فرما منتهی را مدِهْ آن جرعه ولی خُم آرش

آنکه در شیوۀ عرفان حقِ خود را بشناخت گر همه نَیِّرِ چرخ است منِهْ مقدارش

دلِ من خستۀ زلفینِ کمان ابرویی‌ست در چنین حال مگر هم تو کنی تیمارش

یا رب این مرغِ اجل طُرفه عجایب مرغی‌ست خورد خونِ همه و سرخ نشد منقارش

قاسم از جانِ حقیقت خبری باز نیافت هر که را نیست بدل داعیۀ دیدارش

فال خورده در شخص شاعر و شعر از سایت گنجور، باغستان شهریار 23:49 پنج‌شنبه 15 اردیبهشت 1401.


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.