برچسب: عطار

  • ای لب تو نگین خاتم عشق، روی تو آفتاب عالم عشق

    ای لبِ تو نگینِ خاتمِ عشق روی تو آفتابِ عالمِ عشق

    تو ز عشّاق فارغ و شب و روز کارِ عشّاق بی تو ماتم عشق

    نتوان خورد بی تو آبی خوش که حرام است بی تو جز غم عشق

    ما ترکِ مقامات و کرامات گرفتیم در دیرِ مغان راهِ خرابات گرفتیم

    پی بر پیِ رندانِ خرابات نهادیم ترکِ سخنِ عادت و طامات گرفتیم

    آن وقت که خود را همه سالوس نمودیم اکنون کمِ سالوس و مراعات گرفتیم

    چو در غمِ تو جز جان چیزی دگرم نبْوَد پیشِ تو کشم کز تو غمخوارترم نبود

    پروانۀ تو گشتم تا بر تو سرافشانم خود چون رخِ تو بینم پروای سرم نبود

    پیشِ نظرم عالم چون روزِ قیامت باد آن روز[…]

  • Categories غزلیّات – آقای عطّار
  • ای به وصفت گمشده هر جان که هست، جان تنها نه خرد چندان که هست

    ای به وصفت گمشده هر جان که هست جانِ تنها نه خُرد چندان که هست

    وی کمالِ آفتابِ رویِ تو تا ابد فارغ ز هر نقصان که هست

    گر سکندر چشمهٔ حیوان نیافت نیست عیبِ چشمهٔ حیوان که هست

    شمع آمد و گفت این تنِ لاغر همه سوخت رفتم که مرا ز پای تا سر همه سوخت

    خشکم همه از دست شد و تر همه سوخت اشکی دو سه نم بماند و دیگر همه سوخت

  • Post published ago date 1 سال قبل
  • Categories مختارنامه – آقای عطّار – باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
  • از می عشق تو مست افتاده‌ام، بر درت چون خاک پست افتاده‌ام

    از مِیِ عشقِ تو مست افتاده‌ام بر درت چون خاکِ پست افتاده‌ام

    مستیم را نیست هشیاری پدید کز نخستین روز مست افتاده‌ام

    در خراباتِ خراب عاشقی عاشق و دُردی پرست افتاده‌ام

    توبۀ من چون[…]

  • Post published ago date 1 سال قبل
  • Categories غزلیّات – آقای عطّار