برچسب: شمس تبریزی

  • مقامِ ناز نداری، برو تو ناز مکن، چو میوه پخته نگشت از درخت باز مکن

    مقامِ ناز نداری، برو تو ناز مکن، چو میوه پخته نگشت از درخت باز مکن به پیشِ قبلهٔ حق همچو بت میا منِشین، نمازِ خود را از خویش بی‌نماز مکن گهی که پخته شدی از درخت فارغ باش، ز گرم و سرد میندیش و احتراز مکن چو هیچ خصم نمانَد برو به بزم نشین، سلاحِ[…]

  • Post published ago date 4 سال قبل
  • Categories دیوان آقای شمس تبریزی
  • رجب بیرون شد و شعبان درآمد، برون شد جان ز تن، جانان درآمد

    رجب بیرون شد و شعبان درآمد، برون شد جان ز تن، جانان درآمد دَمِ جهل و دم غفلت برون شد، دم عشق و دم غَفران درآمد برویَد دل گل و نسرین و ریحان چو از ابرِ کرم باران درآمد دهانِ جمله غمگینان بخندد بدین قندی که در دندان درآمد چو خورشید آدمی زَربَفت پوشد چو[…]

  • Post published ago date 4 سال قبل
  • Categories دیوان آقای شمس تبریزی
  • ما به تماشای تو باِزآمدیم، جانبِ دریای تو بازآمدیم

    ما به تماشای تو باِزآمدیم، جانبِ دریای تو بازآمدیم سیلِ غمت خانهٔ دل را ببُرد، زود به صحرای تو بازآمدیم چون سرِ ما مطبخِ سودای توست، بر سرِ سودای تو بازآمدیم از سرِ چَهْ صد رسن انداختی تا سوی بالای تو بازآمدیم نالهٔ سرنای تو در جان رسید، در پی سرنای تو بازآمدیم

  • Post published ago date 4 سال قبل
  • Categories دیوان آقای شمس تبریزی
  • همه خوردند و بخفتند و تهی گشت وطن، وقتِ آن شد که درآییم خرامان به چمن

    همه خوردند و بخفتند و تهی گشت وطن، وقتِ آن شد که درآییم خرامان به چمن همه خوردند و برفتند، بقای ما باد که دل و جانِ زمانیم و سپهدارِ زمن چو تویی آب حیاتی که نمانَد باقی، چو تو باشی بتِ زیبا همه گردند شَمَن کتب العشق علینا غمرات و محن، و قضی الحجب[…]

  • Post published ago date 4 سال قبل
  • Categories دیوان آقای شمس تبریزی
  • در رخِ عشق نگر تا به صفتْ مرد شوی، نزدِ سردان منِشین کز دَمِشان سرد شوی

    در رخِ عشق نگر تا به صفتْ مرد شوی نزدِ سردان منِشین کز دَمِشان سرد شوی از رخِ عشق بجو چیزِ دگر جز صورت کارْ آن است که با عشقْ تو هم درد شوی چون کلوخی به صفتْ تو به هوا برنپَری به هوا برشوی ار بشکنی و گرد شوی تو اگر نشکنی آنکت بِسِرِشت[…]

  • Post published ago date 4 سال قبل
  • Categories دیوان آقای شمس تبریزی
  • دوش رفتم در میانِ مجلسِ سلطانِ خویش، بر کفِ ساقی بدیدم در صراحی جانِ خویش

    دوش رفتم در میانِ مجلسِ سلطانِ خویش، بر کفِ ساقی بدیدم در صراحی جانِ خویش گفتمش ای جانِ جانِ ساقیان، بهرِ خدا پر کنی پیمانه‌ای و نشکنی پیمان خویش خوش بخندید و بگفت ای ذوالکرم خدمت کنم، حرمتت دارم به حقّ و حرمتِ ایمان خویش ساغری آورد و بوسید و نهاد او بر کفم، پُر[…]

  • Post published ago date 4 سال قبل
  • Categories آقای مولوی دیوان آقای شمس تبریزی
  • ز گزافْ ریز باده که تو شاهِ ساقیانی، تو نِه‌ای ز جنسِ خلقان تو ز خلق آسمانی

    ز گزافْ ریز باده که تو شاهِ ساقیانی، تو نِه‌ای ز جنسِ خلقان تو ز خلق آسمانی دو هزار خنبِ باده نرسد به جرعه تو، ز کجا شراب خاکی ز کجا شراب جانی مِی و نُقل این جهانی چو جهان وفا ندارد، می و ساغر خدایی چو خداست جاودانی دل و جان و صد دل[…]

  • Post published ago date 4 سال قبل
  • Categories آقای مولوی دیوان آقای شمس تبریزی
  • مباد با کسِ دیگر ثنا و دشنامش، که هر دو آبِ حیات است پخته و خامش

    مباد با کسِ دیگر ثنا و دشنامش، که هر دو آبِ حیات است پخته و خامش خمارِ بادهٔ او خوشتر است یا مستی، که باد تا به ابد جان‌های ما جامش ستم ز عدل ندانم ز مستی ستمش، مرا مپرس ز عدل و ز لطف و انعامش جفای او که روانِ گریزپای مرا حریفِ مرغِ[…]

  • Post published ago date 4 سال قبل
  • Categories آقای مولوی دیوان آقای شمس تبریزی متون
  • اندیشه را رها کن اندر دلش مگیر زیرا برهنه‌ای تو و اندیشه زمهریر

    اندیشه را رها کن اندر دلش مگیر زیرا برهنه‌ای تو و اندیشه زمهریر اندیشه می‌کنی که رهی از زحیر و رنج، اندیشه کردن آمد سرچشمهٔ زحیر ز اندیشه‌ها برون دان بازار صنع را، آثار را نظاره کن ای سخرهٔ اثیر آن کوی را نگر که پَرَد زو مصوّرات، وان جوی را کز او شد گردنده[…]

  • Post published ago date 4 سال قبل
  • Categories آقای مولوی دیوان آقای شمس تبریزی