برچسب: رباعی

  • خاقانی از آن شاه بتان طمع گسست، در کار شکسته ای چو خود دل در بست

    خاقانی از آن شاهِ بتان طمع گسست در کارِ شکسته‌ای چو خود دل در بست

    پروانه چه مردِ عشقِ خورشید بوَد کورا به چراغِ مختصر باشد دست

  • Post published ago date 1 سال قبل
  • Categories رباعی – خاقانی
  • شمع آمد و گفت این تن لاغر همه سوخت، رفتم که مرا ز پای تا سر همه سوخت

    شمع آمد و گفت این تنِ لاغر همه سوخت رفتم که مرا ز پای تا سر همه سوخت

    خشکم همه از دست شد و تر همه سوخت اشکی دو سه نم بماند و دیگر همه سوخت

  • Post published ago date 1 سال قبل
  • Categories مختارنامه – آقای عطّار – باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع
  • ای آمده کار من به جان از غم تو، تنگ آمده بر دلم جهان از غم تو

    ای آمده کارِ من به جان از غمِ تو تنگ آمده بر دلم جهان از غم تو

    هان ای دل و دیده تا به سر برنکنم خاکِ همه دشتِ خاوران از غم تو

  • Post published ago date 1 سال قبل
  • Categories دوبیتی – آقای ابو سعید ابوالخیر
  • عشق تو ز خاص و عام پنهان چه کنم، دردی که ز حد گذشت درمان چه کنم

    عشقِ تو ز خاص و عامْ پنهان چه کنم، دردی که ز حد گذشت درمان چه کنم

    خواهم که دلم به دیگری میل کند من خواهم و دل نخواهد ای جان چه کنم

  • Post published ago date 2 سال قبل
  • Categories دوبیتی – آقای ابو سعید ابوالخیر
  • در چشم آمد خیال آن دُر خوشاب، آن لحظه کزو اشک همی‌رفت شتاب

    در چشم آمد خیالِ آن دُرْ خوشاب، آن لحظه کزو اشک همی‌رفت شتاب

    پنهان گفتم به رازْ در گوشِ دو چشمْ مهمانِ عزیز است بیفزای شراب

  • Post published ago date 2 سال قبل
  • Categories دوبیتی – اقای مولوی
  • زهی سرگشته در عالم سر و سامان که من دارم، زهی در راه عشق تو دل بریان که من دارم

    زهی سرگشته در عالم سر و سامان که من دارم، زهی در راهِ عشقِ تو دلِ بریان که من دارم

    وگر در راهِ بازارِ غمِ عشقت خریدارم به صد جان‌ها بنفروشم ز عشقت آنچِ من دارم

  • Post published ago date 2 سال قبل
  • Categories غزلیّات – آقای مولوی
  • برخیز و طواف کن بر آن قطب نجات، مانندۀ حاجیان به کعبه و عرفات

    برخیز و طواف کن بر آن قطبِ نجات مانندۀ حاجیان به کعبه و عرفات

    چه چفسیدی تو بر زمین چون گِلِ تر، آخر حرکات شد کلید برکات

  • Post published ago date 2 سال قبل
  • Categories غزلیّات – آقای مولوی
  • بر خوان ازل گر چه ز خلقان غوغاست خوردند و خورند کم نشد خوان برجاست

    بر خوانِ ازل گر چه ز خلقان غوغاست خوردند و خورند کم نشد خوان برجاست

    مرغی که بر آن کوه نشست و برخاست بنْگر که در آن کوه چه افزود و چه کاست

  • Post published ago date 2 سال قبل
  • Categories دوبیتی – اقای مولوی
  • برجه که سماع روح بر پای شده است وآن دف چو شکر حریف آن نای شده است

    برجه که سماعِ روح بر پای شده است وآن دف چو شکر حریفِ آن نای شده است

    سودای قدیم آتش افزای شده است، آن های تو کو که وقتِ هیهای شده است

  • Post published ago date 2 سال قبل
  • Categories دوبیتی – اقای مولوی