برچسب: خمش

  • الا ای روی تو صد ماه و مهتاب، مگو شب گشت و بی‌گه گشت بشتاب

    الا ای روی تو صد ماه و مهتاب مگو شب گشت و بی گه گشت بشْتاب

    مرا در سایه‌ات ای کعبۀ جانْ به هر مسجد ز خورشید است محراب

    غلط گفتم که اندر مسجدِ ما برونِ در بوَد خورشیدِ بوّاب

    […]
  • Post published ago date 2 سال قبل
  • Categories غزلیّات – آقای مولوی
  • مرا آن دلبر پنهان همی‌گوید به پنهانی، به من ده جان به من ده جان چه باشد این گران جانی

    مرا آن دلبرِ پنهان همی‌گوید به پنهانی به من دِهْ جان به من ده جان چه باشد این گران‌جانی

    یکی لحظه قلندر شو قلندر را مسخّر شو سمندر شو سمندر شو در آتش رُو به آسانی

    در آتش رُو در[…]

  • Post published ago date 2 سال قبل
  • Categories غزلیّات – آقای مولوی
  • دوش من پیغام کردم سوی تو استاره را، گفتمش خدمت رسان از من تو آن مه‌پاره را

    دوش من پیغام کردم سوی تو استاره را، گفتمش خدمت رسان از من تو آن مه‌پاره را

    سجده کردم گفتم این سجده بدان خورشید بر کو به تابش زر کند مر سنگ‌های خاره را

    سینهٔ خود باز کردم زخم‌ها بنْمودمش[…]

  • Post published ago date 2 سال قبل
  • Categories غزلیّات – آقای مولوی
  • هله بحری شو و در رو مکن از دور نظاره، که بود در تک دریا کف دریا به کناره

    هله بحری شو و در رُو مکن از دور نظاره که بوَد دُر تکِ دریا کفِ دریا به کناره

    چو رخِ شاه بدیدی برو از خانه چو بیذقْ رخِ خورشید چو دیدی هله گم شو چو ستاره

    چو بدان بنده[…]

  • Post published ago date 3 سال قبل
  • Categories غزلیّات – آقای مولوی
  • چو با ما یار ما امروز جفت است، بگویم آنچ هرگز کس نگفته‌ست

    چو با ما یارِ ما امروز جفت است بگویم آنچِ هرگز کس نگفته‌ست

    همه مستند این جا محرمانند مَیَندیش از کسی غمّاز خفته‌ست

    خزان خفت و بهاران گشت بیدار، نمی‌بینی درخت و گل شکفته‌ست

    […]
  • Post published ago date 4 سال قبل
  • Categories غزلیّات – آقای مولوی
  • بیاموز از پیمبر کیمیایی، که هر چت حق دهد می‌ده رضایی

    بیاموز از پیمبر کیمیایی، که هر چِت حق دهد می‌دِه رضایی

    همان لحظه درِ جنّت گشاید چو تو راضی شوی در ابتلایی

    رسولِ غم اگر آید برِ تو کنارش گیر همچون آشنایی

    جفایی کز[…]

  • Post published ago date 4 سال قبل
  • Categories غزلیّات – آقای مولوی
  • تو هر چند صدری شه مجلسی ز هستی نرستی در این محبسی

    تو هر چند صدری شهِ مجلسی ز هستی نرستی در این محبسی

    بده وامِ جان گر وجوهیت هست، درآ مفلسانه اگر مفلسی

    غریبان برستند و تو حبسِ غم، گه از بی کسیّ و گه از ناکسی

    مرا پرسی که چونی بین که چونم خرابم بیخودم مستِ جنونم

    مرا از کاف و نون آورد در دام از آن هیبت دو تا چون کاف و نونم

    پری زاده مرا دیوانه کرده‌ست مسلمانان که می‌داند فسونم

    […]
  • Post published ago date 6 سال قبل
  • Categories غزلیّات – آقای مولوی
  • چو نماز شام هر کس بنهد چراغ و خوانی، منم و خیال یاری غم و نوحه و فغانی

    چو نمازِ شام هر کس بنهد چراغ و خوانی منم و خیالِ یاری غم و نوحه و فغانی

    چو وضو ز اشک سازم بوَد آتشین نمازم درِ مسجدم بسوزد چو بدو رسد اذانی

    رخِ قبله‌ام کجا شد که نمازِ من[…]

  • Post published ago date 7 سال قبل
  • Categories غزلیّات – آقای مولوی