برچسب: neyshabur

  • گر من اندر عشق مرد کارمی از بد و نیک و جهان بیزارمی

    گر من اندر عشق مردِ کارمی از بد و نیک و جهان بیزارمی

    کفر و دین درباختم در بیخودی چیستی گر بیخود از دلدارمی

    کاشکی گر محرمِ مسجد نیَم

    محرمِ دُردی‌کشِ خمّارمی

    دو جهان بی‌توام نمی‌باید نَه یکی بس دوام نمی‌باید

    هرچه خواهم ز تو تو بِهْ زانی از توام جز توام نمی‌باید

    قبله‌ام چون جمالِ روی تو بس رویی از هر سوام نمی‌باید

    جانِ من[…]

  • Post published ago date 2 ماه قبل
  • Categories غزلیّات – آقای عطّار
  • ای لب تو نگین خاتم عشق، روی تو آفتاب عالم عشق

    ای لبِ تو نگینِ خاتمِ عشق روی تو آفتابِ عالمِ عشق

    تو ز عشّاق فارغ و شب و روز کارِ عشّاق بی تو ماتم عشق

    نتوان خورد بی تو آبی خوش که حرام است بی تو جز غم عشق

    ما ترکِ مقامات و کرامات گرفتیم در دیرِ مغان راهِ خرابات گرفتیم

    پی بر پیِ رندانِ خرابات نهادیم ترکِ سخنِ عادت و طامات گرفتیم

    آن وقت که خود را همه سالوس نمودیم اکنون کمِ سالوس و مراعات گرفتیم

    چو در غمِ تو جز جان چیزی دگرم نبْوَد پیشِ تو کشم کز تو غمخوارترم نبود

    پروانۀ تو گشتم تا بر تو سرافشانم خود چون رخِ تو بینم پروای سرم نبود

    پیشِ نظرم عالم چون روزِ قیامت باد آن روز[…]

  • Post published ago date 10 ماه قبل
  • Categories غزلیّات – آقای عطّار
  • از می عشق تو مست افتاده‌ام، بر درت چون خاک پست افتاده‌ام

    از مِیِ عشقِ تو مست افتاده‌ام بر درت چون خاکِ پست افتاده‌ام

    مستیم را نیست هشیاری پدید کز نخستین روز مست افتاده‌ام

    در خراباتِ خراب عاشقی عاشق و دُردی پرست افتاده‌ام

    توبۀ من چون[…]

  • Post published ago date 1 سال قبل
  • Categories غزلیّات – آقای عطّار
  • کافری است از عشق دل برداشتن، اقتدا در دین به کافر داشتن

    کافری‌ست از عشق دل برداشتن اقتدا در دین به کافر داشتن

    در ملا تحقیق کردن آشکار در خلا دینِ مزوّر داشتن

    از برون گفتن که شیطان گمره است وز درونش پیر و رهبر داشتن

    […]
  • Post published ago date 2 سال قبل
  • Categories غزلیّات – آقای عطّار
  • چند باشم در انتظار تو من، فتنهٔ روی چون نگار تو من

    چند باشم در انتظارِ تو من فتنهٔ رویِ چون نگارِ تو من

    خشک لب مانده نعل در آتش تشنهٔ لعلِ آبدارِ تو من

    وقت آمد که بر میان بندم کمر از زلفِ مشکبارِ تو من

    ای غذای جانِ مستم نامِ تو، چشمِ عقلم روشن از انعام تو

    عقلِ من دیوانه‌جانم مست شد تا چشیدم جرعه‌ای از جام تو

    شش جهت از روی من شد همچو زر تا بدیدم سیمِ هفت اندام تو

    […]
  • Post published ago date 2 سال قبل
  • Categories غزلیّات – آقای عطّار