-
عشق تو ز خاص و عام پنهان چه کنم، دردی که ز حد گذشت درمان چه کنم
-
در چشم آمد خیال آن دُر خوشاب، آن لحظه کزو اشک همیرفت شتاب
-
زهی سرگشته در عالم سر و سامان که من دارم، زهی در راه عشق تو دل بریان که من دارم
-
برخیز و طواف کن بر آن قطب نجات، مانندۀ حاجیان به کعبه و عرفات
-
بر خوان ازل گر چه ز خلقان غوغاست خوردند و خورند کم نشد خوان برجاست
-
برجه که سماع روح بر پای شده است وآن دف چو شکر حریف آن نای شده است
-
اول به هزار لطف بنواخت مرا، آخِر به هزار غصّه بگداخت مرا
-
گویند که عشق عاقبت تسکین است، اول شور است و عاقبت تمکین است
-
ای خورده مرا جگر برای دگران، دانم که همین کنی برای دگران
-
دستت دو و پایت دو و چشمت دو رواست امّا دل و معشوق دو باشند خطاست