به خدا کز غمِ عشقت نگریزم، نگریزم، وگر از من طلبی جان نستیزم، نستیزم

به خدا کز غمِ عشقت نگریزم، نگریزم، وگر از من طلبی جان نستیزم، نستیزم
قدحی دارم بر کف، به خدا تا تو نیایی، هله تا روز قیامت نه بنوشم نه بریزم
سحرم روی چو ماهت، شبِ من زلف سیاهت، به خدا بی‌رخ و زلفت نه بخسبم نه بخیزم
ز جلالِ تو جلیلم ز دلالِ تو دلیلم، که من از نسلِ خلیلم که در این آتشِ تیزم
بده آن آب ز کوزه که نه عشقی‌ست دوروزه، چو نماز است و چو روزه غمِ تو واجب و ملزم
به خدا شاخِ درختی که ندارد ز تو بختی اگرش آب دهد یم شود او کندهٔ هیزم
بپر ای دل سوی بالا به پر و قوّتِ مولا که در آن صدر معلا چو تویی نیست ملازم
همگان وقتِ بلاها بستایند خدا را، تو شب و روز مهیا چو فلک جازم و حازم
صفتِ مفخر تبریز نگویم به تمامت، چه کنم رشک نخواهد که من آن غالیه بیزم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *