گفتی مرا که چونی در روی ما نظر کن گفتی خوشی تو بی ما زین طعنه‌ها گذر کن

گفتی مرا که چونی در روی ما نظر کن گفتی خوشی تو بی ما زین طعنه‌ها گذر کن

گفتی مرا به خنده خوش باد روزگارت کس بی تو خوش نباشد رُو قصّۀ دگر کن

گفتی ملول گشتم از عشق چند[…]

چندان بگردم گرد دل کز گردش بسیار من نی تن کشاند بار من نی جان کند پیکار من

چندان بگردم گِردِ دل کز گردشِ بسیارِ من نی تن کشاند بارِ من نی جان کند پیکار من

چندان طوافِ کان کنم چندان مصافِ جان کنم تا بگْسلد یک بارگی هم پود من هم تار من

گر تو لجوجی سخت سر من هم لجوجم ای پسر سر می‌نهد هر شیرِ نر در صبرِ پا[…]

آن خواجه را در کوی ما در گل فرورفته‌ست پا، با تو بگویم حال او، برخوان اذا جاء القضا

آن خواجه را در کوی ما در گِل فرو رفته است پا با تو بگویم حالِ او بر خوان اذا جاء القضا

جبّار وار و زفت او دامن کشان می‌رفت او تسخر کنان بر عاشقان بازیچه دیده عشق را

بس[…]

زنجیر چو آن زلف پراکنده نباشد، خورشید چو آن عارض رخشنده نباشد

زنجیر چو آن زلفِ پراکنده نباشد، خورشید چو آن عارضِ رخشنده نباشد

خورشید که باشد که ترا بنده نباشد زنجیرِ چو آن زلفِ سرافکنده نباشد

روزی که تو بر گرد گلت طرّه فشانی خورشید که باشد که ترا بنده نباشد

[…]

بجوشید بجوشید که ما اهل شعاریم، بجز عشق به جز عشق دگر کار نداریم

بجوشید بجوشید که ما اهلِ شعاریم به جز عشق به جز عشق دگر کار نداریم

در این خاک در این خاک در این مزرعۀ پاک به جز مهر به جز عشق دگر تخم نکاریم

چه مستیم چه مستیم از آن[…]

ای راحت روح هر شکسته، بخشای به لطف بر شکسته

ای راحتِ روحِ هر شکسته بخشای به لطفِ بر شکسته

بر جانِ منِ شکسته رحم آر کاشکسته‌ترم ز هر شکسته

پیوسته ز غم شکسته بودم این لحظه شدم بتر شکسته

ای بارِ غمت شکسته[…]

اشکش چکید و دیگرش آن آبرو نبود، از آب رفته هیچ نشانی به جو نبود

اشکش چکید و دیگرش آن آبرو نبود، از آب رفته هیچ نشانی به جو نبود

مژگان کشید رشته به سوزن ولی چه سود دیگر به چاکِ سینه مجالِ رفو نبود

دیگر شکسته بود دل و در میانِ ما صحبت به[…]

شاید این طلعت میمون که به فالش دارند، در دل اندیشه و در دیده خیالش دارند

شاید این طلعتِ میمون که به فالش دارند در دل اندیشه و در دیده خیالش دارند

که در آفاق چنین روی دگر نتْوان دید یا مگر آیِنه در پیشِ جمالش دارند

عجب از دامِ غمش گر بجهد مرغِ دلی این[…]

حسن از دیدن خود بر سر بیداد آید، کار شمشیر ز آیینۀ فولاد آید

حُسن از دیدنِ خود بر سرِ بیداد آید کارِ شمشیر ز آیینۀ فولاد آید

کشتگانِ تو ز غیرت همه محسودِ همند گرچه یکدست خط از خامۀ فولاد آید

از دلِ خونشدۀ ماست نگارین پایش چون ازان زلف برون شانۀ شمشاد[…]

تا به جان مست عشق آن یارم، سرده باده‌های انوارم

تا به جانِ مستِ عشقِ آن یارم سردِهِْ باده‌های انوارم

هر دمی گر نه جانِ نو دهدم ای دل از جانِ خویش بیزارم

گِردِ آن مه چو چرخ می‌گردم پس دگر چیست در زمین کارم